|
كسي آن بالا مرا دوست دارد
|
امروز اولین سالگرد درگذشت استاد خسرو شکیبایی، اسطوره ی بازیگری سینمای ایران است.
مجموعه نوشته های من را در مورد خسرو شکیبایی عزیز می توانید در اینجا مطالعه نمایید.
در ضمن نوشته ی من را در مورد بازیگران دهه ی شصت و به خصوص زنده یاد خسرو شکیبایی را میتوانید در سایت سینمای ما مشاهده نمایید.
خداحافظ هامون سینمای ایران
همان طور که در جریان هستید، در ابتدای امسال یک نظرسنجی در این وبلاگ قرار گرفت با عنوان بهترین فیلم سال ۲۰۰۸ از دید شما. در این نظرسنجی که ۷۵ شرکت کننده داشت، فیلم شوالیه ی تاریکی با ۱۵ رأی به عنوان بهترین فیلم ۲۰۰۸ انتخاب شد. نتایج کامل نظرسنجی را در اینجا می توانید مشاهد کنید. همان موقع قول دادم که در اولین فرصت نظرم را در مورد این فیلم های بنویسم. حالا به این قولم وفا کرده ام. این مقاله پیش از این در سایت سینمای ما و با عنوان نگاه سید آریا قریشی به پرسروصداترین فیلم های سال ۲۰۰۸ جهان منتشر شده است. منتظر نظرات شما راجع به این نوشته و این فیلم ها هستم.
"یادداشت کوتاهی که قبلاً در مورد این فیلم نوشته بودم را می توانید در اینجا بخوانید."
یازده سپتامبر 2001 تاریخی بود که یک اتفاق باورنکردنی دنیا را تکان داد. حمله به برج های تجاری آمریکا سرآغاز دوره ای دشوار و پر از بدبینی و جنگ بود. این اتفاق تلخ، در ابعاد مختلف زندگی همه ی جهانیان (به خصوص مردم آمریکا) تأثیر گذاشت. از چمله در سینما. از همان دوره نگاه فیلم ها به موقعیت جامعه تغییر کرد و بسیاری از فیلم ها با محوریت شک و بدبینی و درگیری و مشکلات جهان امروز ساخته شدند. از این نظر، سال 2007 سالی استثنایی بود...
۱)مایکل جکسون مرد. خبری تکان دهنده که دوباره به یادمان آورد او چقدر محبوب بوده. فارغ از تمام مشکلات اخلاقی و ریز و درشتی که در زندگیش داشته. این اتفاق مسأله ی مهمی را به ما یادآوری می می کند. این که محبوبیت یک هنرمند فراتر از تعهد اجتماعی و اخلاق مداری و کمک های خیرخواهانه است. کسی که هنرش را با عشق به مردم عرضه کند، بی شک جایگاه رفیعی در میان مردم خواهد داشت. و مایکل جکسون چنین آدمی بود. باز هم می گویم. فارغ از همه ی مشکلات اخلاقی اش که اصلاً کاری ندارم حقیقت داشتند یا نه. او به هنرش عشق می ورزید و همین برای محبوبیت کافی است. صوفیا نصراللهی در روزنوشت هایش در سایت سینمای ما روزنوشت جالبی در مورد مایکل جکسون نوشته که حتماً آن را بخوانید. جمله ای هم در آن هست که برای من خیلی جالب بود و چکیده ی همین حرفی است که در این جا نوشته ام.
"آخرین بخش روزنوشتم را تقدیم می کنم به همه کسانی که تعهدشان از هنر و عشقشان ناشی می شود و نه بر عکس".
۲) در سایت سینمای ما همچنین اخبار و مطالبی در مورد مایکل جکسن قرار داده شده که یکی از آن ها شامل جملاتی است که هنرمندان بزرگ در مورد مایکل جکسن گفته اند. مهم ترین آن ها به نظرم جمله ای بود که ست گرین در این باره گفت: "برای اولین بار در طی همه این سال ها به جای آن که اذهان متوجه بدشانسی های او باشد، مردم درباره همه آن کارهای فوق العاده ای که مایکل انجام داده ، حرف می زنند." متن کامل حرف های هنرمندان را می توانید در این جا بخوانید.
۳)راستی فرح فاوست هم مرد.
۴) و در انتها باز هم باید بخشی از روزنوشت های امیر قادری را نقل کنم که خود او به نقل از کامنت امیر صباغ در روزنوشت هایش نوشته است و فکر کنم عمیق ترین تعاریف ممکن از واژه ی عشق را به ما معرفی می کند. بی جهت نیست که می گویند حرف راست را باید از بچه شنید. این حرف نه به خاطر سادگی آن ها، بلکه اتفاقاً به خاطر عمق شعور و سادگی آن ها گفته شده است. امیر قادری خوب فهمیده که در این دوره ی سخت چه چیزهایی می تواند حال ما را حسابی جا بیاورد:
«گروهی متخصص و محقق در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچهها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود.سوال اين بود: معني عشق چيست؟ - وقتي کسي شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقيه ميگه. وقتي اون شما رو صدا ميکنه احساس ميکني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده.(بيلي - 4 ساله) - مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نميتونه خم بشه و ناخنهاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. (ربکا - 8 ساله) - عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن ميرين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو ميدهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. (کريستي - 6 ساله) - عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست ميکنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش ميکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. (دني - 7 ساله) - عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خستهاي به لبت مياره . (تري - 4 ساله) - عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. (بابي - 7 ساله) - اگه ميخواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. (نيکا 7 – ساله) - عشق اون موقعس که تو به پسره ميگي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز ميپوشتش. (نوئل - 7 ساله) - عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو ميمونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب ميشناسن. (تامي - 6 ساله) - موقع تکنوازي پيانو، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم. به تمام مردمي که منو نگاه ميکردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول ميخوره و لبخند ميزد اون تنها کسي بود که اين کار رو ميکرد. من ديگه نترسيدم. (کيندي 8 – ساله) - مامانم منو بيشتر از هر کس ديگهاي دوست داره چون هيچ کس ديگهاي شبها منو نميبوسه تا خوابم ببره. (کلر - 6 ساله) - عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. (الين - 5 ساله) - عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. (کريس - 7 ساله) - عشق وقتيه که سگت ميپره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. (مريآن- 4 ساله) - ميدونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو ميده به من و خودش مجبور ميشه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. (لورن - 4 ساله) - وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستارههاي کوچولويي خارج ميشن. (کارل - 7 ساله) - دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي ميشنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. (مارک - 6 ساله)»
۵)چند عکس از ساعات بعد از فوت مایکل جکسون به ایمیلم رسید که در ادامه ی مطلب برای شما می گذارم. نکته ای که جدا از تجمع پرشور طرفدارانش نظر مرا جلب کرد، غم و اندوهی بود که در چهره ی سیاه پوستان دیده می شد. این مسأله نشان داد که عمل جنجالی پوست مایکل جکسون هم تأثیری بر طرفدارن سیاه پوستش نگذاشته است. این همان مسأله ای را یادآوری می کند که در ابتدای متن نوشته بودم. این که هنر یک هنرمند باعث محبوبیتش می شود و عشقش به آن هنر. تعهدهای اجتماعی و اعمال خیرخواهانه فقط جنبه ی کمکی دارند.
تویی که روز و شبت فکر قتل آدم هاست
بدان که دار مکافات، در همین دنیاست
که گر "گلوی ندا" با گلوله بشکافی
ندای مردم ایران همیشه پابرجاست...
دوست عزیز من این لینک ها را به من معرفی کرد که فیلم کشته شدن این دختر بی گناه است.
http://rs430.rapidshare.com/files/247232991/neda.3gp
http://rapidshare.com/files/248241481/neda.3gp.html
دوستان عزیز می توانند نظرات خود را در بخش نظرات نوشته ی پایین برایم بنویسند.
دختر 10 ساله پس از دیدن "بالا" به آسمان رفت
دخترک 10 ساله آمریکایی که آخرین آرزویش پیش از مرگ دیدن انیمیشن "بالا" بود، به لطف مدیران استودیو پیکسار ـ دیسنی به آروزی خود رسید و از دنیا رفت.
به گزارش خبرنگار مهر، اسوشیتدپرس اعلام کرد کولبی کورتین 10 ساله که به سرطان مبتلا بود و مشتاقانه دوست داشت "بالا" را ببیند، به دلیل ضعف شدید جسمی نمیتوانست به سینما برود. اما به لطف یکی از دوستان خانوادگی که به مدیران استودیو پیکسار دسترسی داشت، نسخه DVD فیلم را تماشا کرد و همان شب از دنیا رفت.
مادر کولبی میگوید: از دخترم پرسیدم میتواند تا به نمایش درآمدن فیلم منتظر بماند. گفت برای مردن آماده است، اما تا آمدن "بالا" منتظر میماند. وقتی فیلم را دیدم، واقعا هیچ درکی از محتوا و مضمون آن نداشتم. فقط معنی کلمه بالا را میدانستم و قسم میخورم برای من "بالا" یعنی اینکه کولبی قرار است بالا برود، بالا در آسمانها.
کولبی که از سال 2005 به سرطان عروق مبتلا شده بود، ماه آوریل تبلیغات "بالا" را دید و از همان زمان به تماشای این فیلم علاقه نشان داد. اما وضع جسمانی او این اواخر رو به وخامت گذاشت و شرکتی هم که قول داده بود برای بردن کولبی به سالن سینما به او ویلچر برساند، به وعده خود عمل نکرد. بعد هم بیماری او چنان شدت گرفت که نتوانست از خانه بیرون برود.
تماس دوست خانوادگی کورتینها با مدیران دو استودیو پیکسار و دیسنی نتیجه داد و آنها بعد از اطلاع از ماجرا تصمیم گرفتند یک نسخه DVD از فیلم روی پرده خود به در خانه کولبی کوچولو بفرستند. کارمند پیکسار همراه با "بالا" عروسکهای شخصیتهای کارتون و چند یادگاری دیگر هم از این فیلم برای کودک بیمار آورد.
کولبی به قدری بیمار بود که حتی نمیتوانست چشمان خود را برای دیدن فیلم باز کند و مادر مهربانانه کنار تخت صحنهها را برایش توصیف میکرد. وقتی مادر از دخترش پرسید که آیا فیلم را دوست داشته یا نه، کولبی کوچولو سر خود را به نشانه رضایت تکان داد. کارمند پیکسار پس از پایان فیلم نسخه DVD "بالا" را با خود برد؛ با چشمهایی پر از اشک.
کولبی کوچولو که به آخرین آرزوی عمر کوتاهش رسیده بود، همان شب در حالی از دنیا رفت که پدر و مادرش بر بالین او حاضر بودند. حالا مهمترین یادگاری کولبی برای پدر و مادر عروسکهایی است که دخترک هنگام دیدن فیلم در دست داشت؛ نشانههایی از آخرین آرزوی برآورده شده او.
"بالا" داستان پیرمردی بدخلاق است که پس از مرگ همسرش تصمیم میگیرد آروزی مشترکشان را برآورد کند. او هزاران بادکنک به سقف خانه خود میبندد و برای دیدن آمریکای جنوبی به آسمان میرود. اما پیرمرد در این سفر تنها نیست و یک بچه شیطان و دوستداشتنی هم او را همراهی میکند.