سينماي ايران يا سينماي هاليوود؟! اين سؤال شايد در ذهن خيلي از كساني كه به سينما بيش از يك عنصر تفريحي مي نگرند، وجود داشته باشد. بسياري تنها به سينماي هاليوود مي پردازند و سينماي ايران را فاقد كيفيت مي دانند و بسياري هم به علت تفاوت هاي فرهنگي ما و غرب، سينماي ايران را ترجيح مي دهند. اما اگر اين سؤال را از من بپرسيد، اگر چه سينماي ايران را نفي نمي كنم، اما سينماي هاليوود را انتخاب مي كنم. براي اين انتخابم هم دلايلي دارم كه در اين جا مي نويسم.

1)      هزينه: آمريكا بيشترين تعداد تماشاگر را در سطح جهان داراست. سرمايه گذاري درازمدت آمريكايي ها جواب داده است. اگر چه در اين سال ها ظهور پديده هايي مثل نوارهاي ويديويي و اخيراً دي وي دي و اينترنت، باعث كاهش نسبي تعداد سينماروها شده است، ولي سود همين پديده ها هم به تهيه كننده ها مي رسد. از اين روست كه تهيه كنندگان ابايي از هزينه كردن براي فيلم هايشان ندارند. به همين دليل است كه فيلم هاي آمريكايي از لحاظ كيفيت ظاهري (كيفيت نورپردازي و تصوير، شفافيت صدا، جلوه هاي ويژه و...) سرآمد فيلم هاي همه جا هستند. حالا اين كيفيت را با فيلم هاي ايراني مقايسه كنيد. تعداد فيلم هايي كه با هزينه ي بالا ساخته شده اند و كيفيت ظاهري مطلوبي دارند (مثل دوئل، تقاطع و مزرعه ي پدري) بسيار كمند. بدون شك اين مسئله در جذب يا دفع تماشاگران بسيار مؤثر است.

2)      تبليغات: يكي از مهم ترين مباحث مربوط به پخش و توزيع فيلم، تبليغات آن است. تبليغات فيلم را به طور كل مي توان به دو دسته تقسيم كرد: تبليغات تصويري و تبليغات ويديويي. تبليغات تصويري مانند پوستر و بيل بوردهاي درون شهري و تبليغات ويديويي مانند تيزرهاي تبليغاتي و تبليغات تلويزيوني. سينماي آمريكا در هر دو قسمت به شرايط مناسبي رسيده است. پوسترهاي فيلم هاي امروزي به گونه اي طراحي مي شوند كه تماشاگري كه صرفاً به ظاهر مي انديشد، مي تواند از روي پوستر بخشي از ميزان جذابيت فيلم را دريابد و تماشاگر ريزبين هم مي تواند با تماشاي پوستر، قسمتي از پيام و مفهوم فيلم را درك كند. از اين روست كه نام كارگردان و عوامل فيلم (به جز بازيگران) بسيار ريز نوشته مي شود و بخش اعظم پوستر به تصوير اختصاص دارد. در حالي كه در ايران كمتر پيش مي آيد كه پوستر يك فيلم، هيچ حسي را به انسان منتقل كند. پوسترهاي فيلم هاي ايراني، يا غالباً سعي مي كنند قدرت ستاره گي فيلمشان را به رخ تماشاگر بكشند و يا هيچ حرفي براي گفتن ندارند. معدود پوسترهايي (مثل پوستر فيلم نفس عميق) بوده اند كه واقعاً با توجه به پيام فيلم طراحي شده اند. در مورد تيزرهاي تبليغاتي و ويديويي هم شرايط تفاوتي ندارد. تيزرهاي فيلم هاي آمريكايي غالباً زماني حدود  120 الي 150 ثانيه دارند. به طوري كه تماشاگر را خسته نمي كنند. ولي تيزرهاي ايراني اكثراً زماني بيش از 3 دقيقه دارند كه به هر حال خسته كننده است. در ضمن، تيزرهاي آمريكايي معمولاً تصاوير و ديالوگ هاي فيلم را در خود گنجانده اند. در حالي كه هنگام ديدن تيزرهاي ايراني، بايد عباراتي تكراري و خسته كننده همچون "داستان يك عشق نافرجام"، "قصه ي تقابل نسل ها" و... را تحمل كنيم! بنابراين در حالي كه در آمريكا پوسترها و تبليغات، يكي از عوامل اصلي جذب مخاطب به شمار مي روند، در كشور ما شرايط كاملاً متفاوت است.

3)      فيلم نامه و ساختار: ضعف اصلي فيلم هاي ايراني، فيلم نامه است كه پايه اي ترين و اصلي ترين بخش ساختار يك فيلم محسوب مي شود. يك فيلم نامه از بخش هاي مختلفي از جمله داستان اصلي، داستان هاي فرعي، شخصيت پردازي، ديالوگ نويسي و (با توجه به اهداف كارگردان) پيام هايي كه كارگردان در صدد انتقال به بيننده است تشكيل مي شود. مشكل اصلي فيلم نامه هاي ايراني اين است كه يا در ايجاد ارتباط بين اجزاء مختلف ناتوانند، يا اين كار را به دم دستي ترين شكل ممكن انجام مي دهند. بسياري از فيلم نامه هاي ايراني حتي در ديالوگ نويسي كه يكي از اركان پايه اي فيلم نامه است هم ضعيف عمل مي كنند. اصولاً ديالوگ ها بايد منقطع و كوبنده، با ريتم مناسب، حاضرجوابانه و نزديك به زبان گفتار باشند. ولي در خيلي از فيلم هاي ايراني، اين خصوصيات را نمي بينيم. در مورد فيلم نامه هاي هاليوودي قضيه كاملاً متفاوت است. طبيعتاً در ميان فيلم هاي آمريكايي هم نمونه هاي ضعيفي از فيلم نامه نويسي به چشم مي خورد. ولي كافي است نگاهي به نمونه هاي قابل قبول (و نه حتي برجسته و بسيار خوب) فيلم هاي آمريكايي بيندازيد. كمتر نمونه اي پيدا مي كنيد كه از عدم ارتباط علت و معلولي بين اجزاء ضربه ي بزرگي بخورد. ارتباط نامناسب و نه چندان مستحكم در فيلم نامه هاي آن جا هم وجود دارد. ولي در فيلم نامه هاي ايراني گاهي اوقات ضعف هاي خنده داري مي بينيم كه سطح فيلم را تا حد قابل ملاحظه اي پايين مي آورند.

4)      محتوا: سينماي ايران به ورطه ي تكرار افتاده است. درصد زيادي از فيلم هاي اكران شده ي ايراني را فيلم هاي كمدي، رمانتيك و اخيراً (به قول علي معلم) ژانر جديد معناگرا (!) تشكيل مي دهند و محتواي بسياري از آن ها هم يكسان است. در مورد كمدي هاي سال هاي اخير كه بهتر است اصولاً از محتوا حرف نزنيم! (به استثناء چند مورد). فيلم هاي رمانتيك هم كه به سخيف ترين و قابل پيش بيني ترين شكل ممكن پيش مي روند و فيلم هاي معناگرا هم كه غالباً تشكيل شده از يك انسان ساده دل تا حدي عقب افتاده ولي باايمان و يك جماعت پست كه مي خواهند سر او را كلاه بگذارند و در نهايت سرشان به سنگ مي خورد و توبه و ايمان و از اين حرف ها! در حالي كه كافيست به فيلم هايي كه از سال 2000 به اين سو جايزه ي اسكار بهترين فيلم را دريافت كرده اند، نگاهي بيندازيم. در ميان اين فيلم ها، فيلم تاريخي (گلادياتور)، درام زندگي نامه اي (يك ذهن زيبا)، فيلم حماسه اي تاريخي – تخيلي (ارباب حلقه ها)، درام اجتماعي – ورزشي (عزيز ميليون دلاري)، فيلم گنگستري (رفتگان)، شبه وسترن جنايي (جايي براي پيرمردها نيست) و رمانس اجتماعي (ميليونر زاغه نشين) ديده مي شود. بنابراين تنوع محتوا باعث مي شود تا فيلم هاي آمريكايي از آن حالت خشك پيش بيني پذير فاصله بگيرند. در حالي كه ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم!

5)      بازيگري: سيستم ستاره سالاري در ايران به مسير غلطي مي رود. معيار ستاره شدن در سينماي امروز ما، گويي تنها چهره ي مناسب است و معدود ستاره هايي كه توان بازيگري هم دارند، توسط سيستم استعدادكش سينماي ايران نابود مي شوند. هديه تهراني را مدت هاست روي پرده ي سينماها نديده ايم، گلزار رو به بازي در سخيف ترين فيلم هاي سينماي ايران آورده است،گلشيفته فراهاني كارش به "هميشه پاي يك زن در ميان است" كشيده و سرانجام از كشور خارج شده و حامد بهداد در تمامي فيلم هايش كليشه ي فرد عصبي ناراحت را تكرار مي كند. در حالي كه در هاليوود اين گونه نيست. براد پيت و جاني دپ در هر سني نقش متناسب با سن خود را دارند و تنها به چهره ي جذاب آن ها توجه نمي شود (نمونه اش فيلم هاي "مورد عجيب بنجامين باتن" و "سوئيني تاد"). اين گونه است كه هنر و استعداد بازيگري آن ها شكوفا مي شود. در حالي كه در ايران بيش از هر چيز به چهره ي بازيگر توجه مي شود. اگر هم بازيگري در يك نقش بدرخشد، اين سيستم بيمار فقط از او مي خواهد همان نقش را تكرار كند و اين گونه است كه بازيگران ايراني به ندرت مجال بازي در نقش هاي متنوع را مي يابند. اين گونه است كه خسرو شكيبايي و پرويز پرستويي پس از تقريباً يك دهه بازي در فيلم هاي مختلف و در ميان سالي تازه به جايگاه يك ستاره دست مي يابند. اين گونه است كه...

6)      نفوذ جهاني: هر فيلم آمريكايي، يك اتفاق در سطح جهان تلقي مي شود. (به خصوص اگر عوامل سرشناسي پشت و جلوي دوربين مشغول فعاليت باشند). اسكار هنوز هم مطرح ترين (و صد البته نه معتبرترين) جايزه ي جهان به شمار مي رود. تبليغاتي كه هاليوود در اقصي نقاط جهان انجام مي دهد، باعث مي شود تا تمام جهان در انتظار اكران فيلم هاي آمريكايي باشند. ولي در ايران چه؟ شرايط طوري است كه گاهي اوقات تماشاگر ايراني از اكران يك فيلم آمريكايي راحت تر مطلع مي شود تا يك فيلم ايراني! دامنه ي نفوذ فيلم هاي ايراني گاهي حتي به شهرستان ها خودمان هم نمي رسد! چه برسد به كشورهاي ديگر.

7)      فرهنگ ملي: عامل اصلي كه باعث مي شود هميشه توجه سينما دوستان يك كشور به فيلم هاي كشور خودشان بيش از فيلم هاي كشورهاي ديگر باشد، اين است كه فيلم هاي كشور خودشان بيشتر از فرهنگ ملي خودشان برخوردارند. ولي انصاف بدهيد. چند درصد فيلم هاي ايراني از اين هويت ملي برخوردارند؟ فيلم هايي مثل اخراجي ها و كلاغ پر و توفيق اجباري و مهمان و عروس فرنگي و انتخاب و شام عروسي و تلافي و دلداده و چهارچنگولي و... تا چه حد آن روح فرهنگ ايراني را در خود جاي داده اند؟ البته هنوز فيلم هايي مثل ريسمان باز و ميناي شهر خاموش هستند كه توانايي بازتاب روح ملي را روي پرده دارند. ولي مسئله اين است كه مگر چند درصد اكران ساليانه ي ما را چنين فيلم هايي تشكيل مي دهند؟ اين گونه است كه درصد بالايي از فيلم هاي ايراني، عامل اصلي برتري نسبت به فيلم هاي خارجي را از دست مي دهند.

8)      مديريت: اين شايد (مي توان گفت قطعاً) مهم ترين عامل عقب ماندگي سينماي ايران است. در هاليوود، تكليف فيلم هاي مخاطب خاص و كم تماشاگر معلوم است. طبيعتاً آن گونه فيلم ها در سينماهاي كمتري اكران مي شوند. با اين وجود آن فيلم ها هم شرايط تبليغي مناسبي دارند. اين در حالي است كه در ايران، فيلمي مثل ميناي شهر خاموش با بدترين شرايط تبليغي و تنها در يك سينماي تهران اكران مي شود و پس از اعتراض هاي جسته و گريخته، تعداد سينماهاي نمايش دهنده ي آن افزايش مي يابد. در ضمن در آمريكا ديگر مشكلي به نام فيلم هاي توقيف شده يا به طور كلي فيلم اكران نشده وجود ندارد. هر فيلم با هر شرايطي در آن جا قابليت ساخت و اكران دارد. تفاوت فيلم هاي آن جا در درجه بندي هنگام اكران است. اين در حالي است كه در ايران دو مشكل عمده وجود دارد. يكي اين كه در ارائه ي مجوز ساخت و پروانه ي نمايش، دوگانگي عجيبي وجود دارد. همين دوگانگي باعث مي شود فيلم هاي زيادي مجوز ساخت بگيرند، اما در دريافت پروانه ي نمايش دچار مشكل شوند و اين گونه است كه عوامل سازنده ي فيلم ها (به خصوص تهيه كنندگان) دچار مشكلاتي جدي مي شوند. مشكل ديگر، شيوه ي اكران فيلم هاست كه باعث مي شود فيلم هاي زيادي پشت خط اكران گرفتار شوند و در اين شرايط فيلمي مانند ده رقمي كه اصلاً براي تلويزيون ساخته شده است، به راحتي هر چه تمام تر در مقياسي وسيع و گسترده اكران مي شود!

با توجه به تمام اين دلايل، چرا بايد سينماي ايران را به سينماي هاليوود ترجيح دهم؟!