سید آریا قریشی: سینمای بینظیر اکسپرسیونیستی آلمان در دهه 1920 به شدت از عمیقترین ترسهای تماشاگرانش نشأت میگرفت.
سینمای آن دوران آلمان، نمایانگر قدرتمندانی بود که دیگران را کنترل میکردند و قربانیانی که کوچکترین اجزاء کنترل بر زندگی خود را از دست میدادند. فردریش ویلهلم مورنائو به همراه فریتس لانگ، مهمترین فیلمسازانی بودند که این جریان را در تاریخ سینما تثبیت کردند. مورنائو به طرز شگفتانگیزی استاد ورود به حوزههای ناشناخته روح بشر بود. شخصیتهای اصلی بسیاری از مهمترین فیلمهای او (از فیلمهای دیدهشده و حیرتانگیزی چون نوسفراتو: سمفونی وحشت(1922)، فاوست (1926) و طلوع (1927) گرفته تا دو شاهکار کمتر قدر دیده اش، شبح (1922) و تارتوف (1925)) افرادی تسخیرشده در فضایی وهمآلود بودند.
مورنائو زمانی کارش را به عنوان کارگردان شروع کرد که سینمای اکسپرسیونیستی میرفت که با شاهکاری چون مطب دکتر کالیگاری (رابرت وینه، 1920) وارد دوران اوج شود. در چنین شرایطی، مورنائو بعد از چند تجربه اولیه (که متأسفانه اکثر آنها جزو فیلمهای گمشده تاریخ محسوب میشوند) خیلی زود زبان پیشروی سینمایی خود را پیدا کرد. تماشای قصر تسخیر شده(1921)، یکی از قدیمیترین فیلمهای یافتشده از مورنائو که نام آلمانیاش قصر فوگلاود است، نشان میدهد که مورنائو، تنها دو سال پس از شروع فیلمسازی، به چه توانایی اجرایی قابل توجهی دست یافته بود. این فیلم هر چند از نظر داستانی دچار نقصانهایی است که به کیفیت کلیاش لطمه میزنند، اما به خاطر بازیهای درخشان با نور و سایه و همچنین استفاده ظریف از معماری گوتیک برای خلق فضایی وهمآلود، نه تنها اثری قابل توجه است بلکه مقدمهای برای یکی از بهترین آثار مورنائو و یکی از بزرگترین شاهکارهای تمام دورانها به شمار میرود: نوسفراتو (1922).

(نمای مشهوری از فیلم نوسفراتو. این نما - که در آن به جای تماشای تصویر بالا رفتن نوسفراتو از پلهها، سایه او را روی دیوار میبینیم که لحظه به لحظه بزرگتر میشود، نه تنها به الگویی برای استفاده خلاقانه از سایه برای نمایش هیبت ابژه ترسناک در طول تاریخ بدل شد، بلکه اساساً وارد فرهنگ لغات سینمای وحشت شد؛ یکی از اصول خدشهناپذیر این ژانر)
نوسفراتو به عنوان یکی از مهمترین آثار اکسپرسیونیستی دهه 20 آلمان، تحولی عظیم، نه فقط در سینمای اکسپرسیونیستی آن دوران، که در مسیر حرکت سینما ایجاد کرد. دو سال قبل، رابرت وینه در مطب دکتر کالیگاری برای انتقال ذهن آشفته راوی ماجرا به شکلی بیرونی، از تمهیداتی آشکارا فاصلهگذارانه استفاده کرده بود: دکورهای کج و معوج، ساختمانهایی که به طرز اغراقشدهای نوکتیز بودند و استفاده از آیریسهای دایرهای و الماسی برای تأکید بر بخش خاصی از میزانسن صحنه. اما مورنائو رویکرد پیچیدهتر و سختتری برای همین هدف در نظر گرفت: استفاده از سر و شکلی بسیار واقعگرایانهتر. به جز شخصیت کنت اورلاک خونآشام که تفاوتش با محیط اطراف از طریق گریم خاص و عجیب مکس شرک منتقل میشد، کمتر عنصری در فیلم وجود دارد که بتوان آن را جدا از زندگی روزمره قرن نوزدهم در نظر گفت. با این وجود حال و هوایی ماورایی در تمام طول فیلم وجود دارد که – مثل همان توصیفی که در میاننویس ابتدای فیلم در مورد شخصیت خونآشام ذکر شده بود – میتوانست خون را در رگهای انسان منجمد کند. هنر مورنائو در استفاده از نورها و سایهها برای انتقال حس اصلی صحنه و همچنین نمایش لحظات هذیانی و فضای ذهنی و سوبژکتیو، اینجا در اوج خود قرار دارد. بعد از دیدن نسخههای مختلف موجود از نوسفراتو (از جمله سه نسخه 60، 80 و 90 دقیقهای موجود) به شکلی باورنکردنی متوجه میشویم که هر کدام از این نسخهها میتوانند به عنوان یک اثر هنری در نزدیکیهای نقطه کمالِ سینما مورد توجه قرار گیرند و این شاید یکی از عجایب تاریخ سینما باشد. (بعد از شکایت بیوه براماستوکر از سازندگان نوسفراتو به خاطر رعایت نکردن حق مؤلف، بسیاری از نسخههای فیلم نابود شدند و معدود نسخههایی که خوشبختانه از این ماجرا باقی ماندند، تفاوتهایی با یکدیگر دارند).
مورنائو با این فیلم الگوی کلیدی مهمترین فیلمهای ترسناک تاریخ را بنا نهاد. آثار اکسپرسیونیستی رابرت وینه – همچون مطب دکتر کالیگاری و همچنین فیلم کمتر دیده شده جنوین: افسانه یک خونآشام که بلافاصله بعد از کالیگاری و با همان الگو ساخت – به عنوان آثار هنری گرانقدر و درخشان، قابل ستایش هستند. اما این الگوی مورنائو بود که بلافاصله از سوی طیف وسیعی از فیلمسازان دنیا مورد بهرهبرداری قرار گرفت. تا جایی که جان فورد کبیر به قدری از این الگو لذت برد که در میانه دهه 1920 به آلمان سفر کرد تا با مورنائو ملاقات کند.
مورنائو از جمله فیلمسازانی بود که در گونههای متعددی فیلم ساخت: جنایی (قصر تسخیرشده)، ترسناک (نوسفراتو)، درام (شبح)، کمدی (دارایی دوک اعظم)، درام ناتورالیستی موسوم به کامر اشپیل (آخرین خنده)، درام مجلسی (تارتوف) و رومنس (طلوع). جالب است که در اکثر این فیلمها، مورنائو از تمهیدات تکنیکی کم و بیش مشابهی استفاده کرد. اما «دایره واژگان» سینمایی او به قدری وسیع بود که موفق میشد این تکنیکها را هر بار برای انتقال حس جداگانهای به کار ببرد. اینگونه بود که تأثیر مورنائو از طیف خاصی از فیلمسازان فراتر رفت. هر چند فردریش ویلهلم مورنائوی کبیر در این سالها مورد ستایش خیلی از عشاق سینما قرار گرفته، اما به نظر میرسد هنوز هم به اندازه کافی به نقش او در تکامل گونههای مختلف سینما پرداخته نشده است. خیلی از فیلمسازان با گرایشات کاملاً متفاوت، به شکلهای مختلفی – آگاهانه یا ناآگاهانه – از تمهیدات اجرایی و روایی مورنائو الهام گرفتند: از بسیاری از مهمترین فیلمسازان طیف مدرن موسوم به هنری سینمای اروپا همچون آنتونیونی و تارکوفسکی تا جان فورد به عنوان یکی از غولهای تکرارنشدنی سینمای کلاسیک آمریکا؛ از فیلمسازان کلاسیک سینمای وحشت تا تقریباً تمام نوآرسازان سینما؛ از سازندگان درامهای ناتورالیستی تا تقریباً هر فیلمسازی که در طول همه این سالها در نمایش هذیانهای ذهن بشر تلاش کرده است (به خصوص فیلمسازان سوررئالیست).

(نمونهای از توانایی مورنائو در استفاده از تمهیدات مشابه برای رسیدن به نتایج متفاوت. در نگاه اول به نظر میرسد این نما میتواند متعلق به یکی از فیلمهای ترسناک مورنائو باشد. اما اینگونه نیست. این، یکی از مشهورترین نماهای فیلم طلوع، یک عاشقانه درخشان و تمامعیار، است. نمایش درخشانی از تردید و تنهایی مرد عاشق خیانتکار. از پشت قوزکرده مرد تا ماه کامل در سمت چپ قاب، همگی در راستای یک هدف: این مرد عاشقپیشه، همچون گرگنمای تسخیرشدهای است که دارد راه را اشتباه میرود).
حالا، انتشار خبر عجیب دزدیده شدن جمجمه مورنائو از قبر (آن هم 84 سال پس از مرگش) شاید نشاندهنده این باشند که آثار او در گذر زمان خیلی بیش از آن چه فکر میکردیم تأثیرگذار و ماندگار بودهاند. قبر دو برادر مورنائو در اطراف قبر او دستنخورده باقی ماندهاند و خیلی بعید به نظر میرسد که انتخاب قبر او در این میان، امری اتفاقی بوده باشد. همانطور که در ابتدای این مطلب ذکر شد، مورنائو متخصص نشان دادن چگونگی تسخیر روح بشر توسط قدرتهای برتر بود و حالا با این خبر منتشر شده، به نظر میرسد که خود او هم یکی از همین قدرتهای برتر بوده که با توان بینظیر فیلمسازیاش، روح خیلیها را تسخیر کرده است.
پینوشت: هر چند شاید حرفی تکراری و حتی بدیهی به نظر برسد، اما حتماً باید به این نکته اشاره کرد که بحث در مورد سینمای مورنائو خیلی بیشتر از این حرفهاست. بهترین فیلمهای او به قدری دقیق و ماهرانه ساخته شدهاند که میتوان آنها را قاب به قاب تحلیل کرد و در عین حال اینقدر درخشان و سطح بالا اجرا شدهاند که شاید در مرتبه اول به سختی متوجه این تمهیدات منحصر به فرد شویم. امیدوارم این مطلب، مقدمهای باشد تا زمانی که فرصت پرداختن جزییتر به سینمای او، این گوهر بیبدیل تاریخ سینما، فراهم شود.