"سریع زندگی کن و جوان بمیر"/ یادداشتی در مورد سینمای ژان ویگو

لینک این مطلب در سایت کافه‌سینما:

به مناسبت نمایش فیلم "نمره اخلاق صفر" در سینماتک موزه هنرهای معاصر: "سریع زندگی کن و جوان بمیر"/ یادداشت سید آریا قریشی، نویسنده "کافه‌سینما" در مورد سینمای ژان ویگو/ چرا هنر از ایدئولوژی قدرتمندتر است؟

 

بعید است نمونه دیگری همچون ژان ویگو در تاریخ سینما بیابیم: کارگردانی که تنها 29 سال زیست و مدت زمان مجموع آثار او به 4 ساعت هم نمی‌رسد اما نه تنها تأثیر غیر قابل انکاری بر تاریخ سینما گذاشت (او را پیشگام سینمای رئالیسم شاعرانه در فرانسه دهه 30 و از پدران موج نو می‌دانند) بلکه بیش از 80 سال پس از درگذشتش، هنوز محور بحث‌های زیادی است.

ادامه نوشته

مطلب من در مورد فیلم‌های ترسناک جیمز ون (اره، احضار روح) در شماره 268 نشریه دنیای تصویر

شماره 268 نشریه دنیای تصویر منتشر شد. در این شماره مطلبی با عنوان «شیطانِ درون ما!: نگاهی به فیلم‌های ترسناک جیمز ون» نوشته‌ام.


سینمای جیمز ون - به عنوان یکی از مهم‌ترین فیلمسازان سینمای وحشت در سال‌های اخیر - در ایران کمتر مورد بررسی جدی قرار گرفته است. این در حالی است که او سازنده - حداقل - دو فیلم درجه یک ترسناک سال‌های اخیر (موذی/ Insidious و احضار روح/ سحر/ The Conjuring) است. این در حالی است که دیگر فیلم شاخص او (اره/ Saw) هم - علی‌رغم ویژگی‌های واضح تریلرهای جنایی - خالی از عناصر سینمای وحشت نیست. در این مطلب سعی کرده‌ام با نگاهی به چند فیلم شاخص ترسناک جیمز ون به این مسئله بپردازم که چطور در دورانی که خیلی از فیلم‌های ترسناک صرفاً با نمایش چهره‌های کریه و از ریخت افتاده سعی در ترساندن لحظه‌ای تماشاگر دارند، این فیلمساز 40 ساله مالزیایی‌الاصل با استفاده مناسب از الگوهای همیشگی فیلم‌های ترسناک و با اجرای حساب‌شده‌اش، موفق می‌شود وحشتی عمیق‌تر و ماندگارتر در تماشاگر ایجاد کند.

بخشی از مطلب:

«اگر الگوهای «بوطیقا»ی ارسطو را ساختار مناسبی برای تراژدی بدانیم، فیلم‌های ترسناک می‌توانند نمونه‌های بسیار مناسبی به عنوان تراژدی‌های ارسطویی باشند: داستان‌هایی از تغییر وضعیت از سعادت به شقاوت در داستانی همراه با دگرگونی (واژگون شدن بخت) و بازشناخت (تغییر رابطه افرادی آشنا با هم از دوستی به دشمنی یا برعکس) که در انسان ایجاد ترس و شفقت می‌کند تا در نهایت طی فرآیند مشهور کاتارسیس تخلیه یا تعدیل شود. فیلم‌هایی همچون موذی و به خصوص اره، نمونه‌های خوبی از این دست تراژدی‌ها هستند. »

 

دو نما از دو فیلم شاخص ون: «موذی» و «احضار روح/ سِحر»

 

 

رگه سرخ در پس‌زمینه آبی آسمان/ یادداشتی در مورد کارنامه آل پاچینوی کبیر در مقام کارگردان

پیش‌نوشت 1: پنج سال پیش، زمانی که برای اولین بار خبر حضور «سالومه وایلد»، سومین فیلم بلند آل پاچینو در مقام کارگردان، در جشنواره ونیز را خواندم برای اولین بار به این فکر افتادم که نوشتن مطلبی در مورد کیفیت کار او در مقام کارگردان می‌تواند ایده جالبی باشد: سال‌ها بود که در مورد کیفیت جادویی حضور او به عنوان یک بازیگر در نشریات ایرانی بحث می‌شد اما در مورد آثارش در مقام کارگردان به جز چند تک‌مطلب کوتاه چیزی نخوانده بودم. این در حالی است که هر دو فیلم قبلی پاچینو به عنوان کارگردان («در جست و جوی ریچارد» و «قهوه چینی») را بسیار دوست داشتم. بنابراین تصمیم گرفتم پس از ارائه دی‌وی‌دی فیلم سوم او به بازار، این ایده را به یک مطلب تبدیل کنم؛ انتظاری که پنج سال طول کشید!

 

لینک این مطلب در سایت کافه‌سینما:

رگه سرخ در پس‌زمینه آبی آسمان/ یادداشت سید آریا قریشی، منتقد "کافه‌سینما"، در مورد کارنامه آل پاچینو در مقام کارگردان به مناسبت عرضه دی‌وی‌دی تازه‌ترین فیلمش: "سالومه"+ تصاویر

 

آل پاچینو نه فقط بازیگری بسیار بزرگ، که کارگردان توانایی هم هست و این را در هر سه فیلمی که به عنوان کارگردان جلوی دوربین برده، اثبات کرده است. اخیراً دی‌وی‌دی سومین فیلم پاچینو در مقام کارگردان، سالومه، به بازار ارائه شده است. این اتفاق، بهانه مناسبی برای بررسی مختصر فیلم‌هایی است که پاچینو نه فقط به عنوان بازیگر، که همچنین به عنوان کارگردان در آنها حضور داشته است.

ادامه نوشته

به یاد سه چهره بزرگی که سینما در روزهای اخیر از دست داد: مایکل چیمینو، رابین هاردی و عباس کیارستمی

1)‌ (تصویری از مایکل چیمینوی فقید و میکی رورک).
چیمینو را بیشتر به خاطر اثر کالتش، «شکارچی گوزن»، و شکست وحشتناک و تاریخی «دروازه بهشت» به یاد می‌آورند. اما نه تنها «دروازه بهشت» فیلم خوبی است، که نباید فراموش کرد که چیمینو لااقل دو فیلم درخشان و کمتر قدردیده دیگر در کارنامه دارد: «تاندربولت و لایت‌فوت» و «سال اژدها» (با بازی معرکه میکی رورک در نقش اصلی) که نئو نوآر درخشانی است.

2) رابین هاردی (که چند روز پیش درگذشت) تنها سه فیلم ساخت که یکی از آنها («مرد حصیری»، 1973) حالا دیگر از آثار کالت تاریخ سینمای بریتانیا به شمار می‌آید. «مرد حصیری» فیلم عجیبی است. از آن آثار ترسناکی که بازگشایی رمز و راز آن با یک بار دیدن به سختی ممکن است (فیلم را فقط یک بار دیده‌ام پس نمی‌توانم که اساساً در دفعات بعدی تماشا هم می‌توان این رمز و راز را بازگشایی کرد یا نه). آدم نمی‌فهمد آن منبع لعنتی هول و هراس کشنده که سایه‌اش مدام بر سر قهرمان بخت‌برگشته فیلم گسترده می‌شود دقیقاً از کجا نشأت می‌گیرد. می‌دانیم گرفتار شدن در میان فرقه عجیب و غریبی که قصد کشتن آدم را دارند اتفاق هولناکی است؛ همان طور که تجربیاتی همچون تماشای «بچه رزمری» نشان می‌دهند که نمایش هیولای درون انسان‌های به ظاهر متشخص چقدر می‌تواند تکان‌دهنده جلوه کند. اما هول و هراس ناشی از «مرد حصیری» از جایی حتی فراتر از این حرف‌ها نشأت می‌گیرد؛ شاید از آنجا که حتی قتل، یکی از دهشتناک‌ترین پدیده‌های بشری، را هم به مثابه آیینی باستانی به تصویر می‌کشد.

3) همین تصویر به خوبی می‌تواند جایگاه عباس کیارستمی را نشان دهد: روشنفکری که ضد مردم نشد. بسیاری از فیلم‌های مهم او به برخورد یک شخصیت خاص با آدم‌های عامی می‌پرداختند: «زندگی و دیگر هیچ»، «مشق شب»، «زیر درختان زیتون»، «طعم گیلاس» و... اما کیارستمی کسی را تحقیر نکرد بلکه سعی در درک تمام طرفین ماجرا داشت. چه آثار او را دوست داشته باشیم و چه نه، و جدا از اهمیت جهانی او، کیارستمی به خاطر نگاه انسان‌دوستانه‌ای که از طریق برخی از آثارش منتقل کرد فیلمساز بسیار قابل احترامی بود.

روح هر سه نفر شاد.

لذت پیشرفت گام به گام/ یادداشتی به بهانه جوایز اصغر فرهادی و شهاب حسینی در  جشنواره کن 2016

لینک این مطلب در کافه‌سینما:

لذت پیشرفت گام به گام/ یادداشت سید آریا قریشی، نویسنده "کافه‌سینما"، به بهانه جوایزی که اصغر فرهادی و شهاب حسینی از جشنواره کن دریافت کردند/ از "اکسیژن" و "روزگار جوانی"، تا "فروشنده"

 

 

کافه‌سینما – سید آریا قریشی: هم اصغر فرهادی و هم شهاب حسینی نان هوش بالا در انتخاب مسیر حرکت حرفه‌ای‌شان را می‌خورند؛ مسیری که حالا به کسب دو جایزه مهم از جشنواره فیلم کن رسیده است. این، پاداش حرکت پله به پله است.


به نوشته منتقد کافه سینما، در سال‌های اخیر، شاهد حضور ناگهانی بازیگران مختلفی در سینما و تلویزیون ایران بوده‌ایم. اما شهاب حسینی متعلق به این دسته نبود. حتماً بسیاری از اعضای نسل ما سید شهاب‌الدین حسینی تنکابنی را با اجرای برنامه اکسیژن به یاد می‌آورند. کمی بعد، او بازیگر اصلی مجموعه تلویزیونی پلیس جوان (سیروس مقدم) بود و نشان داد که می‌تواند بار جذابیت یک سریال را به دوش بکشد. اما این اوج خواسته‌های حسینی نبود. حسینی در این سال‌ها نشان داده که ابایی از تجربه‌گرایی ندارد. سال گذشته بازی تحسین‌برانگیز او در فیلم جمع و جور و کم‌هزینهچهارشنبه، که اولین ساخته کارگردانش (سروش محمدزاده) بود، نشان داد که معیارهای حسینی برای انتخاب فیلم با بسیاری از بازیگران سینمای ایران متفاوت است. ضمن این که چندین و چند حضور درخشان او در نقش‌های مکمل فیلم‌های مختلف یادآور این جمله مشهور است که: «نقش کوچک و بزرگ نداریم بلکه بازیگر کوچک و بزرگ داریم.» او گام به گام پیش آمد، پیشرفت کرد و نشان داد که کیفیت هیچ ربطی به حواشی ندارد. بعید است که به سادگی بتوان نکته‌ای حاشیه‌ای در حضورهای حرفه‌ای حسینی پیدا کرد: نه درگیری با کارگردان و تهیه‌کننده، نه رفتارهای عجیب و غریب در برنامه‌های رسمی و نه مصاحبه‌های آتشین و پر سر و صدا. مهم‌ترین جایزه بازیگری تاریخ سینمای ایران نوش جان بازیگری که پله و پله پیش آمد و توان خود را، به جای حواشی، صرف بهبود کیفیت کارش کرد. این جایزه می‌تواند درس بزرگی برای همه ما باشد.
همین گزاره در مورد اصغر فرهادی هم صدق می‌کند. حدود 15 سال قبل، تقریباً در همان زمانی که شهاب حسینی در مجموعه پلیس جوان ایفای نقش می‌کرد، سابقه حرفه‌ای فرهادی منحصر به فعالیت‌هایش در عرصه تئاتر، حضور به عنوان نویسنده مجموعه‌هایی چون پزشکان (مسعود کرامتی) و روزگار جوانی (شاپور قریب و اصغر توسلی) و کارگردانی بخش اول مجموعه داستان یک شهر بود. او در ادامه هم به عنوان کارگردان و فیلمنامه‌نویس در تلویزیون فعالیت کرد اما طی مدت زمان کوتاهی وارد عرصه سینما شد و پس از همکاری در نگارش فیلمنامه ارتفاع پست(ابراهیم حاتمی‌کیا)، کارش را با دو فیلم جمع و جور (رقص در غبار و شهر زیبا) شروع کرد؛ دو فیلمی که جوایزی از جشنواره‌های مختلف دریافت کرده و با نظر مثبت منتقدان روبه‌رو شدند اما با چهارشنبه‌سوری بود که فرهادی به عنوان کارگردانی با قریحه کمیاب در سینمای ایران شناخته شد و این شروع جدی مسیر موفقیت‌های فرهادی بود. این مسیر، مشابه همان راهی است که بسیاری از فیلمسازان بزرگ سینمای دنیا طی می‌کنند: کریستوفر نولان کارش را با فیلم 6 هزار دلاری تعقیب شروع کرد و کوئنتین تارانتینو با فیلم 1.2 میلیون دلاری سگ‌های انباری.
اوضاع برای دیگر برنده ایرانی مهم تاریخ جشنواره کن، عباس کیارستمی، هم متفاوت نبود. نخل طلایی که کیارستمی برای طعم گیلاس دریافت کرد، ثمره سه دهه تلاش مداوم و پیشرفت تدریجی او بود: از ساخت تیتراژ فیلم قیصر (مسعود کیمیایی) تا رئالیسم گزنده آثار دهه 50، مستندهای صریح اجتماعی، فیلم‌های تحسین‌شده تجربی و در نهایت طعم گیلاس.
کمتر از دو دهه پیش، شهاب حسینی به عنوان بازیگر مجموعه پلیس جوان شناخته می‌شد و اصغر فرهادی به عنوان کارگردان مجموعه داستان یک شهر. حالا، فرهادی کسی است که جوایز جشنواره‌های کن و برلین و مراسم اسکار را به دست آورده و حسینی صاحب عنوان بزرگ‌ترین افتخار بازیگری تاریخ سینمای ایران است. موفقیت، اتفاقی به دست نمی‌آید.

سبک‌گرای کمال‌طلب/ یادداشتی در مورد جهان و سینمای "جوزف فن اشترنبرگ" کبیر

لینک این مطلب در کافه‌سینما:

سبک‌گرای کمال‌طلب/ یادداشت سید آریا قریشی، نویسنده "کافه‌سینما"، در مورد جهان و سینمای "جوزف فن اشترنبرگ"+ تصاویر و قاب‌ها


ایده مخلوقی در عالم هنر که از خالقش فراتر می‌رود در تاریخ سینما محبوبیت زیادی دارد: از نسخه‌های متعدد ستاره‌ای متولد می‌شود تا سیمونه. شاید بتوان گفت که این ایده در واقعیت در مورد جوزف فن اشترنبرگ و مارلنه دیتریش صدق می‌کرد. دیتریش خواننده‌ای در کافه‌ها بود. سابقه بازی در فیلم‌های سینمایی را هم داشت اما نتوانسته بود جایگاه یک ستاره را به دست آورد. این، اشترنبرگ بود که قابلیت‌های ذاتی دیتریش را بیرون کشید و او را به ستاره تبدیل کرد. با این وجود ستاره بخت اشترنبرگ پس از چند شاهکار که در اواخر دهه 1920 و نیمه اول دهه 1930 ساخت افول کرد و دیتریش به حضور موفقش در سینمای آمریکا ادامه داد. اشترنبرگ بارها به شکل‌های مختلف سعی کرد بر این نکته تأکید کند که آن چه در فیلم‌هایش در قالب مارلنه دیتریش می‌بینند، خود اشترنبرگ است و نه مارلنه دیتریش. واقعیت این است که این اشترنبرگ بود که دیتریش را به عنوان نماد جنسی سینمای آن دوره تثبیت کرد و در عین حال عاشقانه‌های ماندگار و لطیفی هم با او ساخت. اما جایگاه اشترنبرگ در تاریخ سینما بالاتر از آن است که قرار باشد فقط به واسطه کشف مارلنه دیتریش شناخته شود.
1) اشترنبرگ در دوره اوج کارش فیلمساز ضد جریانی بود. در دورانی که فیلم‌های رمانتیک هالیوودی تصویری جذاب، رؤیایی و هیجان انگیز از روابط ناب عاشقانه شکل می‌دادند، اشترنبرگ جنبه ویرانگر روابط جنسی را به تصویر می‌کشید. زمانی که فیلمسازان کمپانی‌هایی چون مترو گلدوین مه‌یر نشان می‌دادند که چطور عشق واقعی می‌تواند انسان را رستگار کند، اشترنبرگ این نکته را به رخ می‌کشید که چطور غرق شدن در جذابیت جنسی می‌تواند زندگی انسان را نابود کند. فیلم‌های نمونه‌ای اشترنبرگ، دهن کجی‌های آشکاری به نگاه رمانتیکی بودند که خیلی از فیلم‌های هالیوودی در آن دوران سعی در انتقالش داشتند. با این وجود اشترنبرگ در برخی از آثار خود نشان داد که چطور می‌تواند تصویر درخشان و تکان‌دهنده‌ای از یک عشق واقعی بسازد (تصاویر 1 و 2)

تصویر 1: در بخشی از فیلم آخرین فرمان (1928) که در دوران انقلاب کمونیستی روسیه می‌گذرد، عشق غافلگیرکننده‌ای میان یک زن جوان انقلابی و یکی از نیروهای میانسال و رده بالای حکومت تزاری شکل می‌گیرد. در یکی از سکانس‌های درخشان فیلم، زن جوان در ظاهر دارد عشق خود را به یکی از همرزمان خود ابراز می‌کند اما تمام حرف‌ها و نگاه‌های عاشقانه‌اش خطاب به دشمن سیاسی‌اش هستند. تمام فکر و ذکر شخصیت زن در آن لحظه، نه پیروزی انقلاب مورد حمایت او، که فرار دشمنش از مهلکه‌ای است که خودش و امثال او برای آن فرد به راه انداخته‌اند؛ یکی از قوی‌ترین تصاویری که در تاریخ سینما در مورد غلبه عشق بر سیاست خلق شده است.

تصویر 2: نمای پایانی مراکش (1930)، نمونه‌ای هنوز قابل تدریس و تکان‌دهنده از ایجاز است. دو تن از شخصیت‌های فیلم به خاطر عشق آتشین خود قید ثبات زندگی خود را می‌زنند و این نکته در همین نما (و جلوه صوتی درخشان فیلم که جلوتر مورد اشاره قرار خواهد گرفت) به وضوح قابل درک است.


2) اشترنبرگ هنرمند باروک دهه 1930 بود. ماندگارترین قاب‌های سینمای او، با تأکید بر پیکره‌های اغراق‌شده یا نورپردازی از بالا برای تأکید بر چهره سوژه اصلی، حال و هوای تابلوهای باروک را زنده می‌کنند. او این توانایی کمیاب و حیرت‌انگیز را داشت که با استفاده از نور، معنا بسازد. فیلم‌های او از نظر بصری آن قدر یکدست، باشکوه و نبوغ‌آمیز هستند که هنگام تماشای ‌آنها فراموش می‌کنیم که طرح اولیه داستانی آنها چقدر ساده و گاه حتی پیش‌پا افتاده است. قدرت بصری اشترنبرگ همان عنصری بود که به فیلم‌هایش عمق و پیچیدگی می‌بخشید. او در برخی از فیلم‌هایش به شکلی درخشان از عناصر نقاشی و مجسمه‌سازی سبک باروک استفاده کرده و از آنها گاه برای به روزرسانی مفاهیمی کهن همچون وفاداری و ایمان در قالبی جسمانی استفاده می‌کرد (تصویر 3) و گاه برای القای حالتی اندوهناک و متفاوت با نیتی که پشت بسیاری از آثار کلاسیک باروک به چشم می‌خورد (تصاویر 4 و 5). اشترنبرگ توانایی کم‌نظیری در مریی کردن احساسات ناپیدا از طریق طراحی درخشان صحنه در فیلم‌هایش داشت. اما این توانایی منحصر به خصوصیات بصری فیلم‌هایش نمی‌شد.

تصویر 3: الهه‌ای سیگار به دست. نمایی از فیلم قطار سریع‌السیر شانگهای (1932) که با استفاده از طراحی و نورپردازی به سبک آثار هنری سبک باروک و در عین حال با استفاده از سیگار به عنوان عنصری که به الگوهای کهن اضافه شده، اسطوره‌ها و مفاهیم کهن را به‌روز می‌کند.

 

تصاویر 4 و 5) دو نما از ملکه اسکارلت (1934)، شاید باروکی‌ترین، غیر عادی‌ترین و خلاقانه‌ترین فیلم اشترنبرگ در استفاده از جلوه‌های بصری. مجسمه‌های عجیب و غریب فیلم که توسط خود اشترنبرگ طراحی شدند، با المان‌های مسیحی خود (در فیلم چند بار بر عنصر صلیب و مجسمه‌های مسیح مصلوب تأکید می‌شود) انگار دارند به حال و سرنوشت شخصیت‌های فیلم غصه خورده و برای آنها عزاداری می‌کنند.


3) اشترنبرگ با مهم‌ترین فیلم‌های صامتش (دنیای تبهکاری، باراندازهای نیویورک، آخرین فرمان) نشان داده بود که چه تصویرساز قهاری است. اما با همان اولین شاهکارهای ناطق خود (فرشته آبیو مراکش) ثابت کرد که بر خلاف خیلی از هم‌نسل‌های خود راه و رسم استفاده خلاقانه و نبوغ‌آمیز از جلوه‌های صوتی را آموخته است. اوج نبوغ او در استفاده از جلوه‌های صوتی (هم برای انتقال حس و حال شخصیت‌ها و هم حتی برای انتقال معنا) را در سکانس پایانی هر دو فیلم می‌بینیم؛ طوری که انگار اشترنبرگ هر دو فیلم را ساخته تا دایره جهان هر دو اثر را با دو ایده دقیق و درخشان صوتی در انتها ببندد. زیگفرد کراکاوئر در کتاب از کالیگاری تا هیتلر توصیف درخشانی از استفاده خلاقانه از موسیقی در فرشته آبی کرده است. طبق این توصیف، در فرشته آبی، تم موسیقایی کم و بیش مذهبی که در اوایل فیلم و هنگام حضور پروفسور (امیل یانینگز) سر کلاس به گوش می‌رسد، به تدریج توسط آوازهای لولا لولا (مارلنه دیتریش) محو و به حاشیه رانده می‌شود. تا این که در نمای پایانی فیلم و هنگامی که همه چیز به پایان رسیده دوباره آن موسیقی طنین‌انداز می‌شود؛ اشاره‌ای موجز و بسیار درخشان به شکست تمام اعتقادات سنتی پروفسور در مقابل جلوه‌گری‌های لولا لولا.
از سوی دیگر، ادامه یافتن صدای باد در حال وزیدن پس از پایان فیلم مراکش و سیاه شدن تصویر، ایده‌ای تکان‌دهنده و معرکه برای انتقال حسی و معنایی (نکته حیرت‌انگیز سینمای غنی اشترنبرگ همین است که در بهترین فیلم‌های او نمی‌توان حس را از معنا جدا کرد) سرگردانی ابدی شخصیت‌های اصلی به واسطه عشق است.
4) بسیاری از فیلم‌های مهم اشترنبرگ از لحاظ سیاسی قابل بررسی هستند. فرشته آبی، همچون بسیاری از شاهکارهای اکسپرسیونیستی دهه 1920 و اوایل دهه 1930، پیش‌بینی حیرت‌انگیزی از ظهور هیتلر و سقوط اخلاقی جامعه آلمان به نظر می‌رسید. ضمن این که اشاره‌ای به اختلاف طبقاتی شکل‌گرفته در جامعه آلمان داشت و با دیدگاهی (از لحاظ سیاسی) محافظه‌کارانه، حرکت به سمت تغییر طبقه اجتماعی را عامل سقوط افراد می‌دانست. این دیدگاه سیاسی محافظه‌کارانه درشیطان یک زن است (اقتباسی از کتاب زن و عروسک خیمه شب بازی به قلم پیر لوی) هم به چشم می‌خورد. در شیطان یک زن است دیدگاهی ضد جمهوری‌خواهان اسپانیا به چشم می‌خورد که مشکلات زیادی برای فیلم به وجود آورد و خیلی‌ها همین مشکلات را سرآغاز سقوط جایگاه اشترنبرگ در جریان اصلی سینمای آمریکا می‌دانند. در مورد فیلمی مثل ملکه سرخ حتی می‌توان به این اشاره کرد که دیدگاهی ماکیاولیستی در فیلم به چشم می‌خورد. اما اشترنبرگ همیشه توانسته فیلمش را در جایگاهی بالاتر از یک فیلم صرفاً سیاسی تثبیت کند. فیلم‌های او، در درجه اول آثاری در مورد غریزی‌ترین نیت‌ها، افکار و رفتارهای بشر هستند و نه مسائل سیاسی. بی‌انصافی است اگر آثار او را محدود به وجوه سیاسی کنیم. فیلم‌های او بزرگ‌تر از این حرف‌ها هستند.
5) آثار اشترنبرگ از لحاظ نوع نگاه به بشریت و اخلاقیات آثار پیشرویی هستند. ایده برقراری رابطه برای زنده نگاه داشتن یاد مردِ محبوب، حتی زمانی که لارس فون‌تریر در میانه‌های دهه 1990 فیلم شکستن امواج را ساخت ایده‌ای رادیکال و برای خیلی‌ها غیر قابل هضم به نظر می‌رسید. فکرش را بکنید که بیش از شش دهه قبل از شکستن امواج، اشترنبرگ به شکلی بسیار ظریف‌تر و پیچیده‌تر و بدون تأکیدهای خودنمایانه فون‌تریر، این مفهوم را در قطار سریع‌السیر شانگهای مطرح کرده بود. ایده‌ای که مقدماتش پیش از آن و در سکانس بی‌همتای تصرف قطار توسط انقلابیون در فیلم آخرین فرمان مطرح شده بود (تصویر 1). ضمن این که همان‌طور که اشاره شد، اشترنبرگ در دوران اوج با پا گذاشتن روی دیدگاه سنتی مطرح شده در فیلم‌های عاشقانه آن زمان، سعی می‌کند تصویری همه‌جانبه‌تر از روابط شکل گرفته میان دو جنس مخالف ارائه دهد.
با این خصوصیات، سینمای این سبک‌گرای کمال‌طلب، نه فقط در دهه 1930 یکه و تأثیرگذار بود، که بعد از گذشت چندین دهه، هنوز دارای تکان‌دهندگی و شکوهی اصیل و نایاب است.

قسمت دوم گفتگویم با سام قریبیان: "360 درجه"، مشکلات سینمای دولتی و مزایای ساخت فیلم شخصی

 

لینک این قسمت از گفتگو در سایت "کافه‌سینما":

 

گفتگوی سیدآریا قریشی، منتقد "کافه‌سینما" با سام قریبیان کارگردان "۳۶۰ درجه"- قسمت دوم: این بار درباره "360 درجه"، بازیگری، مشکلات سینمای دولتی و مزایای ساخت فیلم شخصی

 

 

 

ادامه نوشته

گفتگوی من با سام قریبیان، کارگردان فیلم "360 درجه"/ قسمت اول: سینمای ‌آمریکا و نفروختن "گناهکاران"

لینک این مطلب در سایت کافه‌سینما:

گفتگوی مفصل سیدآریا قریشی، منتقد "کافه‌سینما" با سام قریبیان کارگردان "۳۶۰ درجه" - قسمت اول: علاقه به سینمای آمریکا/ چرا "گناهکاران" نفروخت؟/ جشنواره برگزار می‌کنند و خودشان نمی‌دانند چه فیلمی قرار است نمایش داده شود!

سه چهار سالی می‌شود که بعد از چهارده سال حضور در آمریکا به ایران بازگشته است، سابقه تحصیل در سطح بالای سینمایی را در آمریکا دارد، با نوشتن فیلمنامه گناهکاران اعتباری در سینمای ایران پیدا کرد، با بازی در فیلم خط ویژه (مصطفی کیایی) به چهره‌ای آشنا بدل شد و حالا هم اولین فیلم بلند سینمایی‌اش در مقام کارگردان روی پرده سینما آمده است. تلاش شده که نتیجه این گفتگو، تحلیلی‌تر و جزیی‌نگرانه‌تر از برخی مصاحبه‌های یک بار مصرف باشد. آن چه در ادامه می‌خوانید، بخش اول این گفتگو است. در این قسمت به مباحثی چون علایق شخصی سام قریبیان در زمینه سینما، نحوه ورودش به سینمای ایران و تأثیری که این شیوه ورود بر کیفیت کار او گذاشت، اتفاقاتی که برای گناهکاران افتاد و دلایل ناکامی آن فیلم در گیشه و اولین بازخوردهای نمایش 360 درجه در بخش بین‌الملل جشنواره فجر پرداخته شده است. ضمن این که در میانه‌های گفتگو، گریزی هم به برخی از معضلات حال حاضر سینمای ایران زده شد. قسمت دوم و مفصل‌تر این گفتگو که به طور جزیی‌تری به فیلم 360 درجه می‌پردازد، به امید خدا به زودی منتشر خواهد شد.

ادامه نوشته

فیلمساز، در مقام خدایگان/ یادداشتی در مورد جان فورد کبیر

لینک این مطلب در سایت کافه‌سینما:

فیلمساز، در مقام خدایگان/ یادداشت سیدآریا قریشی نویسنده "کافه‌سینما" در مورد آقای جان فورد، به مناسبت انتخابش به عنوان بزرگ‌ترین کارگردان تاریخ سینما توسط نشریه اسکرین/ غول متواضع تاریخ سینما+ تعدادی از قاب های به یادماندنی استاد

کافه‌سینما – سرویس تاریخ سینما – سید آریا قریشی: دقایقی پیش در کافه سینما خواندید که آقای جان فورد از سوی نشریه معتبر اسکرین، به عنوان بزرگ ترین کارگردان تاریخ سینما انتخاب شده است. جایگاه فورد را در سینمای ناطق با جایگاه دیوید وارک گریفیث بزرگ در دوران صامت مقایسه کرده‌اند؛ مقایسه به‌جایی است اما جان فورد به اندازه گریفیث فیلمساز قابل تقلیدی نیست. بخشی از آن چه جان فورد ساخت، هنوز که هنوز است منحصر به او باقی مانده‌اند. به همین دلیل است که شاید اغراق نباشد اگر بگوییم که هیچ فیلمسازی در طول تاریخ به سبک آقای جان فورد فیلم نساخته است.

ادامه نوشته

یادداشتم در مورد سینمای فیلمساز محبوب زندگی‌ام،‌ فردریش ویلهلم مورنائو/ چرا هنوز بی‌نظیر است؟

لینک این مطلب در سایت کافه‌سینما:

یادداشت ستایش‌آمیز نویسنده "کافه‌سینما" در مورد فردریش ویلهلم مورنائو، که چند روز پیش خبر عجیب دزدیده شدن جمجمه‌اش از گور منتشر شد/ چرا این استاد فیلمساز، یکی از بزرگ‌ترین فیلمسازان تاریخ سینما است؟

سید آریا قریشی: سینمای بی‌نظیر اکسپرسیونیستی آلمان در دهه 1920 به شدت از عمیق‌ترین ترس‌های تماشاگرانش نشأت می‌گرفت.


سینمای آن دوران آلمان، نمایانگر قدرتمندانی بود که دیگران را کنترل می‌کردند و قربانیانی که کوچک‌ترین اجزاء کنترل بر زندگی خود را از دست می‌دادند. فردریش ویلهلم مورنائو به همراه فریتس لانگ، مهم‌ترین فیلمسازانی بودند که این جریان را در تاریخ سینما تثبیت کردند. مورنائو به طرز شگفت‌انگیزی استاد ورود به حوزه‌های ناشناخته روح بشر بود. شخصیت‌های اصلی بسیاری از مهم‌ترین فیلم‌های او (از فیلم‌های دیده‌شده و حیرت‌انگیزی چون نوسفراتو: سمفونی وحشت(1922)، فاوست (1926) و طلوع (1927) گرفته تا دو شاهکار کمتر قدر دیده ‌اش، شبح (1922) و تارتوف (1925)) افرادی تسخیرشده در فضایی وهم‌آلود بودند.
مورنائو زمانی کارش را به عنوان کارگردان شروع کرد که سینمای اکسپرسیونیستی می‌رفت که با شاهکاری چون مطب دکتر کالیگاری (رابرت وینه، 1920) وارد دوران اوج شود. در چنین شرایطی، مورنائو بعد از چند تجربه اولیه (که متأسفانه اکثر آنها جزو فیلم‌های گم‌شده تاریخ محسوب می‌شوند) خیلی زود زبان پیشروی سینمایی خود را پیدا کرد. تماشای قصر تسخیر شده(1921)، یکی از قدیمی‌ترین فیلم‌های یافت‌شده از مورنائو که نام آلمانی‌اش قصر فوگل‌اود است، نشان می‌دهد که مورنائو، تنها دو سال پس از شروع فیلمسازی، به چه توانایی اجرایی قابل توجهی دست یافته بود. این فیلم هر چند از نظر داستانی دچار نقصان‌هایی است که به کیفیت کلی‌اش لطمه می‌زنند، اما به خاطر بازی‌های درخشان با نور و سایه و همچنین استفاده ظریف از معماری گوتیک برای خلق فضایی وهم‌آلود، نه تنها اثری قابل توجه است بلکه مقدمه‌ای برای یکی از بهترین آثار مورنائو و یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای تمام دوران‌ها به شمار می‌رود: نوسفراتو (1922).

(نمای مشهوری از فیلم نوسفراتو. این نما - که در آن به جای تماشای تصویر بالا رفتن نوسفراتو از پله‌ها، سایه او را روی دیوار می‌بینیم که لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شود، نه تنها به الگویی برای استفاده خلاقانه از سایه برای نمایش هیبت ابژه ترسناک در طول تاریخ بدل شد،‌ بلکه اساساً وارد فرهنگ لغات سینمای وحشت شد؛ یکی از اصول خدشه‌ناپذیر این ژانر)

نوسفراتو به عنوان یکی از مهم‌ترین آثار اکسپرسیونیستی دهه 20 آلمان، تحولی عظیم، نه فقط در سینمای اکسپرسیونیستی آن دوران، که در مسیر حرکت سینما ایجاد کرد. دو سال قبل، رابرت وینه در مطب دکتر کالیگاری برای انتقال ذهن آشفته راوی ماجرا به شکلی بیرونی، از تمهیداتی آشکارا فاصله‌گذارانه استفاده کرده بود: دکورهای کج و معوج، ساختمان‌هایی که به طرز اغراق‌شده‌ای نوک‌تیز بودند و استفاده از آیریس‌های دایره‌ای و الماسی برای تأکید بر بخش خاصی از میزانسن صحنه. اما مورنائو رویکرد پیچیده‌تر و سخت‌تری برای همین هدف در نظر گرفت: استفاده از سر و شکلی بسیار واقع‌گرایانه‌تر. به جز شخصیت کنت اورلاک خون‌آشام که تفاوتش با محیط اطراف از طریق گریم خاص و عجیب مکس شرک منتقل می‌شد، کمتر عنصری در فیلم وجود دارد که بتوان آن را جدا از زندگی روزمره قرن نوزدهم در نظر گفت. با این وجود حال و هوایی ماورایی در تمام طول فیلم وجود دارد که – مثل همان توصیفی که در میان‌نویس ابتدای فیلم در مورد شخصیت خون‌آشام ذکر شده بود – می‌توانست خون را در رگ‌های انسان منجمد کند. هنر مورنائو در استفاده از نورها و سایه‌ها برای انتقال حس اصلی صحنه و همچنین نمایش لحظات هذیانی و فضای ذهنی و سوبژکتیو،‌ اینجا در اوج خود قرار دارد. بعد از دیدن نسخه‌های مختلف موجود از نوسفراتو (از جمله سه نسخه 60، 80 و 90 دقیقه‌ای موجود) به شکلی باورنکردنی متوجه می‌شویم که هر کدام از این نسخه‌ها می‌توانند به عنوان یک اثر هنری در نزدیکی‌های نقطه کمالِ سینما مورد توجه قرار گیرند و این شاید یکی از عجایب تاریخ سینما باشد. (بعد از شکایت بیوه برام‌استوکر از سازندگان نوسفراتو به خاطر رعایت نکردن حق مؤلف، بسیاری از نسخه‌های فیلم نابود شدند و معدود نسخه‌هایی که خوشبختانه از این ماجرا باقی ماندند،‌ تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند).

مورنائو با این فیلم الگوی کلیدی مهم‌ترین فیلم‌های ترسناک تاریخ را بنا نهاد. آثار اکسپرسیونیستی رابرت وینه – همچون مطب دکتر کالیگاری و همچنین فیلم کمتر دیده شده جنوین: افسانه یک خون‌آشام که بلافاصله بعد از کالیگاری و با همان الگو ساخت – به عنوان آثار هنری گرانقدر و درخشان، قابل ستایش هستند. اما این الگوی مورنائو بود که بلافاصله از سوی طیف وسیعی از فیلمسازان دنیا مورد بهره‌برداری قرار گرفت. تا جایی که جان فورد کبیر به قدری از این الگو لذت برد که در میانه دهه 1920 به آلمان سفر کرد تا با مورنائو ملاقات کند.
مورنائو از جمله فیلمسازانی بود که در گونه‌های متعددی فیلم ساخت: جنایی (قصر تسخیرشده)، ترسناک (نوسفراتو)، درام (شبح)، کمدی (دارایی دوک اعظم)، درام ناتورالیستی موسوم به کامر اشپیل (آخرین خنده)،‌ درام مجلسی (تارتوف) و رومنس (طلوع). جالب است که در اکثر این فیلم‌ها، مورنائو از تمهیدات تکنیکی کم و بیش مشابهی استفاده کرد. اما «دایره واژگان» سینمایی او به قدری وسیع بود که موفق می‌شد این تکنیک‌ها را هر بار برای انتقال حس جداگانه‌ای به کار ببرد. این‌گونه بود که تأثیر مورنائو از طیف خاصی از فیلمسازان فراتر رفت. هر چند فردریش ویلهلم مورنائوی کبیر در این سال‌ها مورد ستایش خیلی از عشاق سینما قرار گرفته، اما به نظر می‌رسد هنوز هم به اندازه کافی به نقش او در تکامل گونه‌های مختلف سینما پرداخته نشده است. خیلی از فیلمسازان با گرایشات کاملاً متفاوت، به شکل‌های مختلفی – آگاهانه یا ناآگاهانه – از تمهیدات اجرایی و روایی مورنائو الهام گرفتند: از بسیاری از مهم‌ترین فیلمسازان طیف مدرن موسوم به هنری سینمای اروپا همچون آنتونیونی و تارکوفسکی تا جان فورد به عنوان یکی از غول‌های تکرارنشدنی سینمای کلاسیک آمریکا؛ از فیلمسازان کلاسیک سینمای وحشت تا تقریباً تمام نوآرسازان سینما؛ از سازندگان درام‌های ناتورالیستی تا تقریباً هر فیلمسازی که در طول همه این سال‌ها در نمایش هذیان‌های ذهن بشر تلاش کرده است (به خصوص فیلمسازان سوررئالیست).

(نمونه‌ای از توانایی مورنائو در استفاده از تمهیدات مشابه برای رسیدن به نتایج متفاوت. در نگاه اول به نظر می‌رسد این نما می‌تواند متعلق به یکی از فیلم‌های ترسناک مورنائو باشد. اما این‌گونه نیست. این، یکی از مشهورترین نماهای فیلم طلوع، یک عاشقانه درخشان و تمام‌عیار، است. نمایش درخشانی از تردید و تنهایی مرد عاشق خیانت‌کار. از پشت قوزکرده مرد تا ماه کامل در سمت چپ قاب، همگی در راستای یک هدف: این مرد عاشق‌پیشه، همچون گرگ‌نمای تسخیرشده‌ای است که دارد راه را اشتباه می‌رود).

حالا، انتشار خبر عجیب دزدیده شدن جمجمه مورنائو از قبر (آن هم 84 سال پس از مرگش) شاید نشان‌دهنده این باشند که آثار او در گذر زمان خیلی بیش از آن چه فکر می‌کردیم تأثیرگذار و ماندگار بوده‌اند. قبر دو برادر مورنائو در اطراف قبر او دست‌نخورده باقی مانده‌اند و خیلی بعید به نظر می‌رسد که انتخاب قبر او در این میان، امری اتفاقی بوده باشد. همان‌طور که در ابتدای این مطلب ذکر شد، مورنائو متخصص نشان دادن چگونگی تسخیر روح بشر توسط قدرت‌های برتر بود و حالا با این خبر منتشر شده، به نظر می‌رسد که خود او هم یکی از همین قدرت‌های برتر بوده که با توان بی‌نظیر فیلمسازی‌اش، روح خیلی‌ها را تسخیر کرده است.

 پی‌نوشت: هر چند شاید حرفی تکراری و حتی بدیهی به نظر برسد، اما حتماً‌ باید به این نکته اشاره کرد که بحث در مورد سینمای مورنائو خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. بهترین فیلم‌های او به قدری دقیق و ماهرانه ساخته شده‌اند که می‌توان آن‌ها را قاب به قاب تحلیل کرد و در عین حال این‌قدر درخشان و سطح بالا اجرا شده‌اند که شاید در مرتبه اول به سختی متوجه این تمهیدات منحصر به فرد شویم. امیدوارم این مطلب، مقدمه‌ای باشد تا زمانی که فرصت پرداختن جزیی‌تر به سینمای او،‌ این گوهر بی‌بدیل تاریخ سینما،‌ فراهم شود.

نولان؛ فیلم به فیلم/ بررسی کارنامه کریستوفر نولان از تعقیب و ممنتو تا اینسپشن و در میان ستارگان

لینک این مطلب در سایت کافه‌سینما:

کریستوفر نولان؛ فیلم به فیلم: از "تعقیب" تا "در میان ستارگان"/ یادداشت نویسنده "کافه‌سینما" در مورد ۹ فیلم آقای نولان/ چرا همه فیلم‌های کارگردان "شوالیه تاریکی" و "اینسپشن" آثار شجاعانه‌ای محسوب می‌شوند؟

 

 با اکران در میان ستارگان، تازه‌ترین ساخته کریستوفر نولان و سپس قرار گرفتن نسخه باکیفیتش در دسترس سینما دوستان ایرانی، موج تازه‌ای از اظهار نظرها در مورد کریستوفر نولان در فضای مجازی به راه افتاده است. شما هم نظرات خاص را درباره شاید پرطرفدارترین کارگردان امروز سینمای جهان دارید، که می‌توانید در ادامه مقاله نویسنده کافه سینما، سیدآریا قریشی، و در بخش کامنت‌ها بنویسید.



بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش/ نگاهی به سه دورهٔ کاری داریوش مهرجویی و «چه خوبه که برگشتی»

لینک این یادداشت در سایت کافه سینما:
 
 

 

ادامه نوشته

درست رفتن از این دنیا حرف اول و آخره: 10 پایان برگزیده سینمای مسعود کیمیایی

این یادداشت پیش از این در نشریه «دنیای تصویر» به چاپ رسیده است:

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

مثل یک تبهکار زندگی کن ؛ مثل یک قهرمان بمیر: جلوه‌های قهرمان و ضد قهرمان در سه‌گانه بتمن نولان

این یادداشت پیش از این در ماهنامه دنیای تصویر منتشر شده است.

 

 

(هشدار: در این یادداشت بخش‌هایی از داستان فیلم‌های بتمن آغاز می‌کند، شوالیه تاریکی و شوالیه تاریکی برمی‌خیزد فاش می‌شوند)

 

«اگر از کسی بدت می‌آید، بدان معناست که تو از چیزی متنفر هستی که در اوست و آن چیز جزئی از خودت هست. چیزی که جزئی از وجود ما نباشد، نمی‌تواند سبب آزردگی و تشویشمان شود» (هرمان هسه – دمیان)

 

ادامه نوشته

«بنجامین باتن»!/ یادداشت کوتاهی به مناسبت 70 سالگی مارتین اسکورسیزی

پیش‌نوشت: دو یادداشت من در شماره 221 ماهنامه دنیای تصویر:

 - «مرهمی بر زخم‌های امپراتوری و غرایز سرکوب‌شده‌ی تماشاگران: چرا جیمز باند در طول نیم قرن جایگاه‌اش را به عنوان یک پدیده محبوب حفظ کرده است؟»

- «درست رفتن از دنیا درس اول و آخره: ده پایان برگزیده سینمای مسعود کیمیایی»

http://caffecinema.com/news-iran/34-news-iran/8352--------q-q------------.html

 

 

لینک یادداشتم درباره مارتین اسکورسیزی در «کافه‌سینما»:

http://www.caffecinema.com/review/66-worldreviws/8449-q-q-----2-l-r.html

در ابتدای مستند «سفری شخصی با مارتین اسکورسیزی در سینمای آمریکا» (که یکی از بهترین آثار اسکورسیزی به شمار می‌رود)، اسکورسیزی از قول فرانک کاپرا چنین نقل می‌کند: «سینما یک جور مرض است... همچون هروئین، تنها درمان بیماری فیلم، بیشتر فیلم دیدن است». در آستانه آغاز هشتمین دهه زندگی، به نظر می‌رسد خود اسکورسیزی بیش از هر فرد دیگری از این بیماری رنج می‌برد!

در همین مستند، اسکورسیزی به این اشاره می‌کند که همیشه فیلم‌ها را همچون راهی برای بیان خودش تلقی کرده است. نگاهی به فیلم‌های اخیر اسکورسیزی، نشان می‌دهد که بیش از هر چیز، او از فرصتی که برای ساخت این فیلم‌ها و بیان خودش پیدا کرده، استفاده می‌کند تا در درجه اول عشق و علاقه دیوانه‌وارش را به هنر سینما فریاد بزند. این روند، لااقل از زمان «هوانورد» (2004) به این طرف، فیلم به فیلم شدیدتر و جدی‌تر شده است. در «هوانورد»، اسکورسیزی داستان زندگی هاوارد هیوز را روایت می‌کند. فردی که علاوه بر این که به عنوان یکی از قدرتمندترین انسان‌های قرن بیستم شناخته شده، در سینما هم قدرت‌نمایی می‌کرد و بخش مهمی از فیلم هم به بررسی همین بعد از زندگی او می‌پردازد. در «مرحوم» (2006)، علی‌رغم داستان فوق‌العاده تلخ و تندی که روایت می‌شود، اسکورسیزی فرصت را برای چند ارجاع جانانه به فیلم‌های مورد علاقه‌اش از دست نمی‌دهد. «جزیره شاتر» (2010) که آشکارا ادای دینی به چند فیلم دلهره‌آور و ترسناک مهم تاریخ سینما است و در «هوگو» (2011) که اساساً روایتی نیمه‌واقعی از ژرژ مه‌لیس، یکی از اولین کارگردانان بزرگ و تأثیرگذار تاریخ سینما، را شاهدیم. این بار دیگر اشارات تاریخ سینمایی اسکورسیزی وارد لایه رویی داستان شده‌اند؛ با کلی ارجاع واضح به فیلم‌های مختلف دوران اولیه سینما: از «ورود قطار به ایستگاه» (برادران لومیر) گرفته تا «ایمنی آخر از همه!» (فرد سی. نیومیر، سم تیلور). این روزها هم که اسکورسیزی در حال ساخت فیلم «گرگ وال‌استریت» است و چند پروژه را هم به عنوان برنامه‌های آینده در دست بررسی دارد. در آستانه هفتاد سالگی، اسکورسیزی جوان‌تر و بانشاط‌تر از هر زمان دیگری به کار خود ادامه می‌دهد. این که کارگردانی تنها یک سال پس از فیلم تند و گزنده‌ای مثل «شاتر آیلند» و نمایش دنیایی که در آن دیگر حتی خود آدم هم نمی‌داند متعلق به کدام قطب است، بتواند اثر سرخوشانه و ماجراجویانه‌ای چون «هوگو» بسازد، کاری عادی و قابل انتظار نیست. به نظر می‌رسد که سینما، مارتین اسکورسیزی را به یک «بنجامین باتن» زنده و واقعی بدل کرده است. شاید هم با رسیدن به هفتاد سالگی، اسکورسیزی سعی می‌کند همه تجربه‌هایی که روزی آرزوی انجام دادنشان را داشته، به واقعیت تبدیل کند. اما هر چه که هست، پرکاری و شادابی اسکورسیزی اتفاق خوبی برای سینما است. ای کاش این روند ادامه پیدا کرده و عمو مارتی با همین انرژی و انگیزه به فیلم‌سازی خود ادامه دهد. خدا را چه دیدید؟ شاید اسکورسیزی با ادامه همین روند توانست چند «بنجامین باتن» دیگر پرورش دهد!

سید آریا قریشی/کافه‌سینما، تهران امروز

نگاهی به چند فیلم بیوگرافیک مارتین اسکورسیزی به مناسبت ساخت گرگ وال استریت

لینک این یادداشت در کافه سینما:

 

http://www.caffecinema.com/review/66-worldreviws/7902-1391-07-22-22-19-42.html

 

کافه‌سینما-سید آریا قریشی: «گرگ وال‌استریت»، تازه‌ترین فیلم مارتین اسکورسیزی در حال فیلمبرداری است.

این فیلم که داستان آن در دهه 80 و 90 میلادی می‌گذرد، بر اساس کتاب خاطرات جردن بلفورت ساخته می‌شود. کسی که در سال 1998 به جرم جعل اوراق بهادار و پولشویی به 22 ماه زندان محکوم شد. لئوناردو دی‌کاپریو در این فیلم نقش بلفورت را ایفا می‌کند و یک تیم قدر بازیگری هم در کنار او در این فیلم حضور دارند: متیو مک‌کانهی، ژان دوژاردن، جونا هیل، راب راینر و البته جین هکمن که از صدایش در نقش راوی فیلم استفاده می‌شود. ساخت این فیلم بعد از ماجراهای اخیر وال‌استریت بسیار کنجکاوی‌برانگیز است. این در حالی است که اسکورسیزی پیش از این چندین بار سراغ فیلم‌های زندگی‌نامه‌ای رفته است و جالب است که چند تا از مهم‌ترین فیلم‌هایش را با برداشت از زندگی اشخاص واقعی ساخته است. البته همه این‌ها به جز مستندهای درخشانی است که اسکورسیزی درباره شخصیت‌های مختلف ساخته است.

 

ادامه نوشته

هویت تازه فیلمساز بزرگ: به استقبال جدیدترین اثر مارتین اسکورسیزی

نگاهی به کارنامه سال‌های اخیر مارتین اسکورسیزی، در آستانه اکران فیلم جدیدش، هوگو(این یادداشت پیش از این در روزنامه تهران امروز و سایت کافه سینما منتشر شده است).

 

 

ادامه نوشته

نگاهی به فیلم طلوع (فردریش ویلهلم مورنائو) ****

 

مقدمه: فردریش ویلهم مورنائو را در کنار فریتز لانگ، بزرگ ترین کارگردانان تاریخ سینمای آلمان می دانند. او و لانگ، هر دو محصول دوران خفقان پس از جنگ جهانی اول به شمار می روند. نهضت اکسپرسیونیسم در همان دوره ها بود که جای خود را در سینمای آلمان باز کرد و مورنائو، یکی از تأثیرگذارترین و بزرگ ترین کارگردانان این نهضت به شمار می رود. پس از ساختن شاهکارهایی چون «نوسفراتو: سمفونی وحشت»، «آخرین خنده» و «فاوست»، مورنائو به هالیوود مهاجرت کرد و در آن جا به فیلم سازی مشغول شد. «طلوع: آواز دو انسان»، نخستین فیلم مورنائو در هالیوود به شمار می رود.

خلاصه داستان: مردی روستایی به همراه همسر و تنها فرزندش، زندگی آرامی دارند. در هنگام تعطیلات، زنی شهری که برای تفریح به آن جا آمده، مرد را اغوا و سرانجام به او پیشنهاد می کند که زنش را غرق کند. مرد به بهانه ی بردن زنش به شهر، او را سوار قایق می کند. اما در آخرین لحظه می فهمد توان این کار را ندارد. زن که از رفتارهای مرد هراسان شده، به محض رسیدن به شهر از او می گریزد. ولی مرد با تلاش فراوان، دوباره دل زن را به دست می آورد و در طول حضور این دو در شهر، عشق آن ها دوباره پا می گیرد. در راه برگشت، توفانی درمی گیرد و زن به درون آب می افتد. مرد که همسرش را پیدا نکرده، به گمان مرگ او، غمگین به خانه برمی گردد. زن شهری به سراغ مرد می آید و مرد، در حالتی هیستریک گلوی زن شهری را به قصد کشت می فشارد که در همین حین خبر می رسد همسرش پیدا شده است. مرد، زن شهری را از خود می راند و زندگیش را با همسرش پی می گیرد. زن شهری، ناکام و مغموم آن جا را ترک می کند.

لینک این فیلم در سایت IMDB:http://www.imdb.com/title/tt0018455/
لینک این فیلم در سایت ROTTENTOMATOES:http://www.rottentomatoes.com/m/sunrise/

 

ادامه نوشته

یادداشت‌هایی بر فیلم جرم (2): خروج آفت چپ از خرمن راست (در سالروز تولد مسعود کیمیایی)

 

 

این یادداشت پیش از این در نشریه اینترنتی آدم برفی ها منتشر شده است. لینک این مطلب در آدم برفی ها:

http://adambarfiha.com/?p=6054

 

پیش نوشت 1: به امید خدا، از این هفته، هر شنبه یک ستون ثابت در روزنامه تهران امروز دارم. عنوان اصلی ستون، نام یکی از محبوب ترین فیلم های عمرم است: طلوع! قرار است در این ستون درباره فیلم ها، اخبار و مناسبت های روز سینمای ایران و جهان بنویسم. برای اولین ستون، انیمیشن رنگو را معرفی کرده ام و مناسبت هفته هم که مشخص است: تولد مسعود کیمیایی. طبیعتاً قرار است این ستون در طول زمان کامل تر و پخته تر شود. بنابراین منتظر پیشنهادات و انتقاداتتان هستم. تیتر اولین ستونم این است: دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. این هم لینک ستون این هفته ام در تهران امروز:

http://www.tehrooz.com/1390/5/8/TehranEmrooz/673/Page/18/

پیش نوشت 2: تولدت مبارک سلطان.

 

و اما مقاله جرم در آدم برفی ها را در ادامه مطلب بخوانید:

 

 

 

ادامه نوشته

یادداشت‌هایی بر فیلم جرم (1): او راه‌بلد دوران ماست...

 

این یادداشت پیش از این در نشریه هنری هفت نگاه منتشر شده است.

 

 

ادامه نوشته

پیشگام، باتجربه،‌ استاد: یادداشتی کوتاه بر سینمای سیدنی لومت

1- سیدنی لومت در دوران مهمی کارش را به عنوان کارگردان در سینمای آمریکا آغاز کرد. دهه 1950 زمانی بود که سرعت تغییرات در جامعه آمریکا روز به روز بیشتر می‌شد. آمریکای پس از جنگ،‌ دیگر قابل مقایسه با آمریکای پیش از آن نبود. به هر حال کشوری که تا چند  دهه قبل ارتباط چندانی با دیگر نقاط جهان نداشت، حالا و به واسطه دو جنگ جهانی به جایگاهی رسیده بود که ارتباط تنگاتنگی با دیگر نقاط جهان برقرار کرده بود و طبیعی بود که داد و ستدهای متقابلش با جهان، به حوزه فرهنگ و اندیشه هم کشیده شود. سایه سنگین جنگ سرد و مک‌کارتیسم باعث شده بود تا مردم آمریکا چیزهایی را تجربه کنند که تا آن موقع حتی به آن فکر هم نمی‌کردند. در چنین شرایطی بود که سینمای آمریکا هم ناگزیر شروع به پوست‌اندازی کرد. بسیاری از کارگردانان مطرح در این دوره و به واسطه فضای خاص آن زمان بود که مطرح‌ترین آثارشان را ساختند (نظیر ساموئل فولر، رابرت آلدریچ، داگلاس سیرک و نیکلاس ری). برخی از فیلم‌ها هم زیرکانه در مقابل نظام سانسور آن دوره ایستادگی می‌کردند. لومت در چنین دورانی کار خود را شروع کرد. او و همدوره‌ای‌هایش از جمله آرتور پن، روبرت مولیگان و جان فرایکن‌هایمر علاوه بر پیروی از اصول و قواعد کلی سینمای آمریکا (کاری که احتمالاً هر کارگردانی که قرار است در آمریکا با استودیوها همکاری کند، ناچار به انجام آن است)، از سبک فیلمسازان هنری اروپایی تأثیر گرفته بودند. بنابراین کارنامه لومت را از همان بدو ورود به سینما می‌توان به عنوان یک «پیشگام» مورد توجه قرار داد.

ادامه نوشته

پنج دلیل در باب اهمیت کریستوفر نولان در سینمای امروز+فهرست کامل نامزدهای گلدن گلوب امسال

پیش نوشت: فهرست کامل نامزدهای گلدن گلوب امسال در سایت کافه سینما

 

 

لینک این مقاله در روزنامه تهران امروز

1)     کریستوفر نولان که اکثر فیلم‌هایش از فروش بالایی برخوردار بوده‌اند و حتی برخی از آثار متأخرش در جمع بلاک‌باسترهای تابستانی طبقه‌بندی می‌شوند، بر خلاف ظاهر فیلم‌هایش، از لحاظ مضمونی به شدت وامدار سینماگران هنری اروپا است. (او همچنین در میان کارگردانان سینمای آمریکا هم از فیلمسازانی تأثیر پذیرفته که برخی از آنان (چون استنلی کوبریک و اورسن ولز) خود متأثر از کارگردانان اروپایی بودند.) تم درونی اصلی «شوالیه سیاه» به شدت یادآور مضامین مهم سینمای آنتونیونی است. تنهای انسان مدرن، بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت دیگران و سرشتی که به تدریج در حال از بین رفتن است. در آخرین ساخته نولان تا به امروز، «تلقین»، هم می‌توان  رد پای آندری تارکوفسکی را پیدا کرد. نوع نگاه نولان به مقولاتی چون رؤیا و تکنولوژی بسیار شبیه نگاهی است که تارکوفسکی در فیلم‌های «سولاریس» و «ایثار» به این موضوعات داشت. اما نکته این‌جاست که نولان مضامینی تا این حد فلسفی و سنگین را در قالب بسته‌بندی و ظاهری به شدت همه‌فهم و عامه‌پسند (طبیعتاً در معنای مثبت‌اش!) ارائه می‌کند. اگر تارکوفسکی و آنتونیونی تلاش می‌کردند تا برای القاء مضامینی چون تنهایی، کسالت، روزمرگی، خلاء و...، تماشاگر را مستقیماً در تجربیات شخصیت‌های آثارشان شریک کنند و بنابراین فیلم‌هایی آرام، کند و سرشار از رنگ‌های سرد می‌ساختند، نولان همین کار را با فیلم‌هایی هیجان‌آور، تند و پرتعلیق انجام می‌دهد. این حرف قرار نیست به مقایسه‌ای میان نولان و هنری‌سازان اروپا یا نفی آثار افرادی چون آنتونیونی و تارکوفسکی منجر شود. کار کارگردانان اروپایی ذکر شده، هنرمندانه و پر از ظرافت است. اما نولان علی‌رغم دغدغه‌های تماتیک مشابه، هدف کلی دیگری را در سر می‌پروراند. او نمی‌خواهد هنرمندی تک‌افتاده و غریب باشد. او تمایلی ندارد که در کارنامه‌اش تنها نام 7 فیلم داستانی بلند به چشم بخورد. او دوست دارد در دل هالیوود به کارش ادامه دهد.

ادامه نوشته

نور زمستانی: چرا همکاری احتمالی آل پاچینو و مارتین اسکورسیزی یک اتفاق است؟

 

 

پیش نوشت: این یادداشت زمانی نوشته شده که شایعه ی همکاری پاچینو و اسکورسیزی در پروژه ی «سناترا» به گوش می رسید. آن همکاری هنوز نه تأیید شده و نه رد. با این وجود خبرهای دو - سه هفته ی اخیر مبنی بر احتمال همکاری پاچینو، رابرت دنیرو و جو پشی در پروژه ی «ایرلندی»، کار جدید مارتین اسکورسیزی، بهانه ای شده تا این یادداشت را با چند ماه تأخیر در وبلاگم قرار دهم.

 

 

این روزها، شنیدن خبر احتمال همکاری مارتین اسکورسیزی با آل پاچینو و رابرت دنیرو در فیلم بعدی اش، «سیناترا»، به یکی از اخبار مهم سینمایی بدل شده است. هر چند هنوز هیچ چیز قطعی نیست و همه چیز در حد ابراز تمایل اسکورسیزی برای همکاری با پاچینو و دنیرو در این پروژه خلاصه شده است، اما همین الآن هم در مجامع سینمایی بحث هایی درگرفته است که آیا این همکاری احتمالی می تواند نتیجه ای موفقیت آمیز و به یاد ماندنی به بار بیاورد یا نه.

ادامه نوشته

ساعت جنون: نگاهی به همکاری های براد پیت و دیوید فینچر

 

پیش نوشت: گفته بودم که آل پاچینو در "تو جک را نمی شناسی" شاهکار است.  حالا، همین چند دقیقه ی قبل، آل پاچینوی کبیر، سلطان بازی سازان، جایزه ی امی بهترین بازیگر مرد برای بازی در یک فیلم تلویزیونی یا مینی سری را به خاطر حضور خارق العاده اش در "تو جک را نمی شناسی" دریافت کرد. خدایا به خاطر خلقت آل پاچینو از تو متشکرم.

http://www.imdb.com/features/emmys/2010/nominations

http://www.imdb.com/features/emmys/2010/gallery/emmy10_arrivals?refine=nm0000199

 

 

 

این هم عکس های داغی از جایزه گرفتن استاد در مراسم امسال امی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(این مقاله پیش از این در مجله ی دنیای تصویر منتشر شده است).

دیوید فینچر با همین هفت فیلم بلندی که کارگردانی کرده، خود را به عنوان یکی از بزرگ ترین کارگردانان حال حاضر دنیا معرفی کرده است. به خصوص با توجه به این که کارنامه ی سینمایی فینچر گرچه از لحاظ کمّی چندان پربار نیست، اما از نظر تقسیم بندی بر اساس ژانر، دارای تنوع قابل ستایشی است. به طوری که از ژانر ترسناک گرفته تا نوآر، درام و تریلر را در میان ساخته های او می توان یافت. اما نکته ی قابل تحسین این جاست که علی رغم این تنوع، فینچر یکی از مؤلف ترین کارگردان های دنیا نیز هست. چرا که با نگاهی دقیق تر می توان شباهت هایی کلیدی بین فیلم های او پیدا کرد که اغلب به نحوه ی شخصیت پردازی آثار او بازمی گردند. فینچر در اکثر آثارش نشان داده که متخصص نمایش دادن انسان هایی است که در یک کلام، خلاف جهت حرکت آب شنا می کنند. از ریپلی «بیگانه 3» گرفته (به خصوص نمای انتهایی فیلم که در آن ریپلی خود را به همراه هیولایی که در شکم دارد، به درون مواد مذاب پرتاب می اندازد و بارزترین مصداق این حرکت خلاف جریان آب است) تا جان دوی فیلم «هفت» و نیکلاس ون اورتون «بازی» و قاتل مرموز «زودیاک». این وسط، دو تا از مهم ترین این کاراکترها را براد پیت بازی کرده است. تیلر داردن «باشگاه مشت زنی» و بنجامین باتن «مورد عجیب بنجامین باتن». کارآگاه میلز فیلم «هفت» هم با این که در جمع این شخصیت ها قرار نمی گیرد، اما با تیلر داردن و بنجامین باتن در یک راستا قرار دارد.

ادامه نوشته

شاکی روزگار، منم: نگاهی به دنیای مسعود کیمیایی به مناسبت سالگرد تولدش

 

بدون شک مسعود کیمیایی در طول چهل سال حیات فیلم سازی اش، یکی از مطرح ترین و جنجالی ترین کارگردانان کشور بوده است. کارگردانانی همچون داریوش مهرجویی و بهرام بیضایی هم بوده اند که ساخته شدن و اکران فیلم هایشان، حادثه ی سینمایی مهمی تلقی می شود. اما هیچ کدام از آن ها با مسعود کیمیایی قابل مقایسه نیستند. ساخت هر فیلم او، جدا از داستان فیلم و عوامل ساختش، به خاطر حضور نامی همچون مسعود کیمیایی در پشت دوربین، خبرساز و مهم بوده و اکران هر ساخته اش، نه تنها یک اتفاق مهم سینمایی، که یک رخداد پراهمیت  فرهنگی به شمار می رود. به طوری که حتی ضعیف ترین و کم مایه ترین آثار او هم، در زمان نمایش، سروصدای زیادی به پا کرده اند. عمده ی این سروصدا به درون مایه ی آثارش و مؤلفه های اصلی فیلم هایش بازمی گردد. مؤلفه هایی که در طول چهل سال، تقریباً ثابت مانده اند و کیمیایی در آخرین فیلم به نمایش درآمده اش، «محاکمه در خیابان» هم (علی رغم تغییراتی که در درون مایه و همچنین فرم فیلم اش در مقایسه با ساخته های قبلی اش اتفاق افتاده و آن را جلوتر بررسی می کنیم) کماکان دل بستگی اش را به آن مؤلفه ها نشان می دهد.

ادامه نوشته

نگاهي به سينماي برادران كوئن: تناقضاتي در دل هاليوود

برادران كوئن را مي توان تناقضاتي در دل هاليوود دانست. كساني كه در دل هاليوود فيلمي مي سازند كه در آن، يك داستان به ظاهر عامه پسند روايت مي شود. ولي در پايان تمام قواعد ژانر دگرگون مي شود و همه ي برنامه ريزي ها به وسيله ي حوادث پيش بيني نشده به هم مي ريزد. كساني كه در اكثر فيلم هايشان، منطق فرمايشي هاليوود را به سخره مي گيرند و اساس فيلم هايشان را بر شانس و تصادف قرار مي دهند. آن ها آن قدر بر اين رويه پا فشاري كردند كه سرآن جام هاليوود آن ها را پذيرفت. نكته اي كه جوئل كوئن به كنايه در شبي كه به همراه برادرش اسكارها را درو كرد، به آن اشاره نمود. برادران كوئن به تدريج جاي مهمي در صنعت سينما براي خود باز كرده اند. در اين مقاله نگاهي به سينما و فيلم هاي برادران كوئن مي اندازيم.

ادامه نوشته