یادداشتهایی بر فیلم جرم (1): او راهبلد دوران ماست...

لاله در خط قرمز وقتی میفهمد فردی که در شرف ازدواج با اوست، یکی از مأموران ساواک است، در نهایت به او شلیک میکند. جمشید اختری در تیغ و ابریشم، هنگامی که درمییابد پدرش عملاً در مرگ سوسن و امثال او مقصر است، او را لو میدهد. نوری در سرب زمانی که متوجه میشود حضور دانیال تنها راه رهایی میرزا محسن خان است، خود را هدف گلوله یزقل قرار میدهد تا برادرش آزاد شود. رضا، شخصیت اصلی دندان مار، وقتی میفهمد کسی که از او دستور گرفته، عامل اصلی مشکلات است، به سراغ خود او میرود. تمام این شخصیتها در یک نکته اساسی با هم اشتراک دارند. همه این کاراکترها، آدمهایی در ابتدا ناآگاه هستند که وقتی از مشکل کلیدی آگاهی مییابند، داشتههایشان را در راه حل آن مشکل قمار میکنند. نقطه اوج این دسته از کاراکترها رضای رد پای گرگ است. صادق خان برای رضا نه فقط یک رفیق، که یک مرشد و راهنما است. به قدری که رضا میخواهد دستش را روی شانه صادق خان بگذارد تا یک بار هم که شده همقد او شود. اما زمانی که رضا احساس میکند صادق خان قصد کشتن او را داشته، با چاقوی ضامندارش به سراغ او میرود. یعنی اینجا قهرمان کیمیایی در مقابل مراد و رهبرش قیام میکند. پس از به کمال رسیدن قهرمان دوره اول فیلمهای بعد از انقلاب کیمیایی در رد پای گرگ، به تدریج شرایط در آثار او تغییر کرد. قهرمان کلاسیک او به تدریج به گوشه رانده شد و خود را در این دنیا بیگانه یافت. تا جایی که امیرعلی در اعتراض یک روز بعد از آزادی به برادرش گفت: «حالم از این آزادی به هم میخوره» و در انتها به مرگی کاملاً خودآگاه رسید. در چنین شرایطی بود که نسل جدیدی از قهرمانان در آثار کیمیایی شکل گرفت. در تجارت اگر چه شخصیت اصلی و مرشد ماجرا از نسل قبل بود، اما کیمیایی نام مورد علاقه خود (رضا) را نه به او، که به کاراکتر نوجوانی (که به شکلی کنایهآمیز آن نقش را پولاد کیمیایی ایفا میکرد) اختصاص داد. شخصیتی که در کلیدیترین سکانس فیلم عملاً و رسماً در نقش یک «ناظر» ظاهر میشود. اگر در رد پای گرگ، نماینده نسل جدید (داماد رضا) تمام افتخارش این است که کفش رضا را تمیز کند و آرزو میکند که روزی شبیه او شود، در تجارت رضا در گوشهای ایستاده و قرار است اصول مرد میدان بودن را از قهرمان گذشته یاد بگیرد. در سلطان، این پرسوناژ که این بار نامش عادل (باز هم با بازی پولاد) است، از حد یک ناظر فراتر رفته و زیر پر و بال سلطان قرار گرفته است. او حالا نه تنها همخانه سلطان، که یکی از اساسیترین دلایل زنده ماندن و پیشروی سلطان است. شخصیتی که خود سلطان هم او را تأیید و تحسین میکند (عین آهوی زنده مونده است). در اعتراض این کاراکتر خود را به شکل یوسف نشان میدهد. جوانی که استعدادهایش تحت فشار بالاسریها دیده نمیشود و تمام دغدغهاش این است که به او به اندازهای که لیاقتش را دارد توجه شود. (اولین جملهای که یوسف در اعتراض به زبان میآورد این است: «چه عجب یاد ما کردین»!) وقتی برای اولین بار یوسف به همراه برادرش به سطح شهر میآید، ماسکی که بر صورت دارد، او را از محیط اطراف متمایز میکند. انگار حالا این نسل تلاش میکند خودش را از آلودگی مردم شهر در امان نگه دارد. کیمیایی البته قبل از اعتراض هم تلاشهایی در راستای انتقال قهرمان مشهورش به نسل جدید انجام داده بود (ضیافت، مرسدس) اما این تلاشها نتیجه چندان جالبی به بار نیاوردند. اما پس از اعتراض بود که روند انتقال شخصیت اصلی به نسل جدید آشکارتر شد. سربازهای جمعه داستان چهار سرباز جوان بود که به دلیلی در دل شهر به دنبال کار خودشان میرفتند. این بار بزرگان بودند که با جوانان همراه میشدند و نه برعکس. در حکم، اگر چه شخصیت اصلی رضا معروفی است اما فیلم را سه جوان اصلی ماجرا شروع کرده و محسن هم آن را به پایان میرساند. در سکانس پایانی حکم آشکارا میبینیم که بازی نهایی فیلم تماماً توسط محسن طراحی شده بود. حتی رضا معروفی هم با آن همه تجربه در نهایت ناخواسته همان مسیری را میرود که محسن میخواهد. شخصیت سیامک در فیلم رئیس انگار ادامه کاراکتر رضا در تجارت بود. شخصیتی که هنوز باید از نسل قبل درس یاد بگیرد ولی حالا عملگراتر و مستحکمتر از رضا شده است. اگر رضای تجارت صرفاً یک ناظر و شاگرد بود، اینجا سیامک سعی میکند خودش راه خودش را پیدا کند. هر چند در نهایت این پدر است که باید او را نجات دهد. در محاکمه در خیابان قهرمان سنتی کیمیایی (نکویی) به حاشیه رانده شده و شخصیت اصلی ماجرا فردی از نسل جدید است. کاراکتری که البته بر خلاف انتظار همیشگی از فیلمهای مسعود کیمیایی از جامعه بیرحم و ریاکار اطرافش فریب میخورد. اگر در اعتراض یوسف با زدن ماسک سعی میکرد خودش را از محیط کثیف پیرامونش جدا کند، حالا در محاکمه در خیابان به نظر میرسد این تلاشها جواب نداده است. امیر با آن همه تلاشش در راه کشف صداقت و حقیقت، در نهایت انگار به یکی از آدمهای همین شهر تبدیل میشود. یک آدم تسلیم شده در برابر محیط بیمار و پر از تناقض شهر.
و حالا، جرم، نقطه تکامل قهرمان جدید سینمای کیمیایی است. آق رضای سرچشمه بر خلاف ظاهرش و زمانی که داستان فیلم در آن رخ میدهد، کاملاً قهرمانی متعلق به دنیای امروز است. قهرمان نسل جدید. رضا سرچشمه شخصیتی است که ما امروز به او احتیاج داریم. کیمیایی نیاز جامعه امروز ما را به خوبی درک کرده و به همین دلیل است که بخش مهمی از داستان فیلمش را به سیر تحول رضا در راه کسب آگاهی اختصاص داده است. به این که رضا در اوایل فیلم از رفعت خان میپرسد: «کو بزرگتر و راهبلد؟» و در انتهای فیلم به این نتیجه میرسد که: «راهبلد راه خودشو میره». نویسندهای، یکی دو سال قبل حرف جالبی زده بود با این مضمون که مردم ما هیچوقت نمیدانند چه چیزی میخواهند؛ فقط میدانند چه چیزی نمیخواهند! تمام طول فیلم جرم هم انگار تأیید این جمله است. این که برای رسیدن به آزادی، باید ماشه را از روی عقل کشید. این که هم بدانی چه چیزی میخواهی و هم این که چه چیزی را نمیخواهی. این که اگر اسلحهات را جایی بکشی که فکر کرده باشی، دیگر قاتل نیستی.
کیمیایی وجوه قهرمانانه، خودآگاهانه و مقتدرانه شخصیت رضا را با گنجاندن کاراکتری چون ناصر در کنار او بیش از پیش به تماشاگر القا میکند. ناصر به عنوان «آخرین رفیق دهندوخته» رضا، فاقد ویژگیهای اصلی اوست. رضا عمل میکند، ناصر رؤیا میبافد. رضا باقی میماند، ناصر فرار میکند. رضا میفهمد که اسلحه را جایی بکشد که فکر کرده؛ ناصر میفهمد که جمال رفیقش را خوب میفهمد. و مهمتر از همه این که رضا کار مردانهاش را تمام میکند، اما کار ناصر این است که به جای باقی ماندن در کنار رضا، پول او را به دست ملیحه و احمد برساند. ناصر حتی در لحظه آخر هم اجازه ورود به حریم تنهایی رضا را ندارد. نوع رابطه این دو، به شدت یادآور برخی از رفاقتهای دونفره معرکه دهه هفتاد سینمای آمریکا است. رفاقت بین مراد عمیق و عبوس و تنها، و مرید سطحی و شیرین و دلنشین.
کیمیایی در این سالها مسیرهای متفاوتی را پیمود. کاراکترهای متعددی را پرورش داد. فراز و نشیبهای فراوانی را طی کرد. گاه مضامینش را بالاتر از داستانش قرار داد و گاهی برعکس. بعضی اوقات تلاش کرد قهرمان بیافریند و گاهی اوقات قهرمانش فریب خورد تا این که سرانجام در جرم به تکامل رسید. جرم نقطه پایان و تکامل یک چرخه اساسی در سینمای کیمیایی است. جوان فیلم تجارت که به دنبال راهبلد به شخصیت پدر سیاوش میرسید، حالا به مرحلهای رسیده که خودش به یک راهبلد تبدیل میشود. به همین دلیل است که بدون ذرهای ترس میتوان جرم را یکی از بهترین آثار کیمیایی و بهترین فیلم او از زمان رد پای گرگ به این طرف دانست.
سید آریا قریشی