لینک این مطلب در سایت کافه‌سینما:

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب.../ ریچارد لینک لیتر و تناقض حل‌ناشدنی گذر زمان/ یادداشت سید آریا قریشی، نویسنده "کافه‌سینما" در مورد فیلم "هر کسی چیزی می‌خواد" (Everybody Wants Some)

 

(هشدار: در بخش‌هایی از این نوشته پایان فیلم "هر کسی چیزی می‌خواد" لو رفته است. نوشته‌هایی به رنگ قرمز، این بخش‌ها را در متن مشخص کرده‌اند.)


کافه‌سینما – سید آریا قریشی: «هنوز اونجاست... هنوز اونجاست... هنوز اونجاست... رفت.»


این عبارت را سلین، جایی از فیلم پیش از نیمه‌شب خطاب به جسی به زبان می‌آورد؛ همان جا که در ساحل به تماشای لحظه غروب خورشید نشسته‌اند. این شاید یک عبارت معمولی «زن و شوهری» به نظر بیاید. اما واقعیت این است که ریچارد لینک‌لیتر، تعدادی از مهم‌ترین آثار خود را حول همین ایده – یا بهتر بگوییم، حول همین لحظه – بنا می‌کند: لحظه گذار. جایی دیگر از پیش از نیمه‌شب، یکی از شخصیت‌ها می‌گوید که ما مثل نور خورشید، مثل غروب، ظاهر و ناپدید می‌شویم. حضورمان برای خیلی‌ها اهمیت دارد، اما فقط در حال گذریم. از گیج و مبهوت (Dazed and Confused) تا سه‌گانه پیش از...، پسر بچگی و حالا هر کسی چیزی می‌خواد(Everybody Wants Some)، ریچارد لینک‌لیتر به همین لحظه عبور از یک مرحله به مرحله بعدی پرداخته است. «گذر از آستانه»، پنجمین مرحله از دوازده مرحله سفر قهرمانِ کریستوفر وگلر است. طبق این تعریف قهرمان تا قبل از این مرحله در دنیای عادی زیسته، به چالش کشیده شده، در مقابل تغییر دنیایش مقاومت کرده، با استاد ملاقات کرده و حالا آماده است تا وارد دنیای ویژه شود. اما به نظر می‌رسد لینک‌لیتر در تمام فیلم‌های ذکر شده همه چیز را در همین مرحله نشان می‌دهد. انگار چکیده آن چه «زندگی» می‌نامیم‌اش، در همین عبور از آستانه، در همین یافتن تعهد برای ورود به «دنیای ویژه» و پشت سر گذاشتن زندگی عادی پیشین، نهفته است. اگر در تقسیم‌بندی وگلر، قهرمان در انتها با اکسیر ماجراجویی‌اش به زندگی عادی باز می‌گردد تا دستاوردش را در اختیار دیگران بگذارد، قهرمان لینک‌لیتری در طول همان مرحله گذر از آستانه، اکسیری به دست می‌آورد که نه فقط به درد دیگران، که در درجه اول برای عبور از مرحله بعدی – که با توجه به مجموعه آثار لینک‌لیتر به نظر می‌رسد از دید او تفاوت ماهیتی چندانی با این مرحله نخواهد داشت – به درد خودش خواهد خورد و آن، آگاهی یافتن از ناگزیر بودن گذر زمان است. شخصیت‌های اصلی تعدادی از مهم‌ترین فیلم‌های لینک‌لیتر یاد می‌گیرند چطور زمان را لحظه لحظه سر کشیده و مرزهای زندگی خود را هر لحظه از نو گسترش دهند.
زمان در آثار لینک‌لیتر غالباً پدیده‌ای ترسناک است. به طوری که مدام بر این تأکید می‌شود که در سرخوشانه‌ترین لحظات هم نمی‌توان مانع گذر زمان شد. در هر کسی چیزی می‌خواد، هر بار که سرمست تماشای سرخوشی‌های ظاهراً پایان‌ناپذیر دانشجویان هستیم، نوشته‌ای روی تصویر به شکل بی‌رحمانه‌ای زمان باقیمانده تا شروع کلاس‌های دانشگاه را یادآوری می‌کند تا فراموش نکنیم که حتی تجربه اوج خوشی هم نمی‌تواند جلوی گذر زمان و تغییر شرایط را بگیرد.

(در این قسمت، بخشی از پایان فیلم لو می‌رود). فیلمی با این همه انرژی و شور و حال و این میزان ستایش فرار از تعادل و تجربه انواع و اقسام لحظات رادیکال کجا تمام می‌شود؟ سر اولین کلاس درس دانشگاه! جایی که به نظر می رسد نقطه پایان تمام آن بی قید و بندی‌های لذت بخش است (پایان خطر لو رفتن پایان فیلم).

اما دقیقاً همین گریزناپذیر بودن گذر زمان است که قهرمانان لینک‌لیتری را به معنای زندگی می‌رساند. به واسطه آگاهی از همین گذر غیر قابل جلوگیری عمر است که شخصیت‌های هر کسی چیزی می‌خواد یاد می‌گیرند که چطور نه فقط قدر «لحظه» را بدانند، که در هر زمانی فقط روی همان لحظه تمرکز کنند. به همین دلیل است که در فیلمی مثل هر کسی چیزی می‌خواد با پیرنگ کلاسیک طرف نیستیم. در اوایل فیلم ممکن است فکر کنیم که اهداف اصلی فیلم چیزهایی مثل موفق شدن تیم بیسبال در انتهای سال تحصیلی یا تلاش شخصیت اصلی فیلم – جیک – برای رسیدن به دختر مورد علاقه‌اش هستند. اما کم‌کم متوجه می‌شویم که هیچ کدام از این‌ها اهمیت کلیدی ندارند. فیلم عملاً فقط از لحظاتی تشکیل شده که می‌گذرند و – گاه بدون آن که فرد حاضر در در لحظه و در مکانی که فیلم نشان می‌دهد متوجه باشد – مرزهای زندگی او را شکل می‌دهند. جیک جایی از فیلم خطاب به دختر مورد علاقه‌اش – بورلی – در این مورد حرف می‌زند که برای پذیرش در دانشگاه باید مقاله‌ای درباره یکی از اساطیر قدیمی می‌نوشته و آن را به زندگی خود ربط می‌داده و در این راه، اسطوره سیزیف – از شخصیت‌های مشهور اساطیر یونان باستان که با حیله‌هایی از دست مرگ فرار می‌کرد و در نهایت به خاطر چسبیدن به زندگی محکوم به این شده که به طور مداوم سنگی بزرگ را به بالای تپه‌ای شیب‌دار هل بدهد و هر بار سنگ دوباره به پایین تپه سقوط کند – را انتخاب کرده است. جیک در توجیه انتخابش می‌گوید که هر چند خدایان می‌خواستند تنبیهی برای سیزیف در نظر بگیرند تا عذاب بکشد، اما او در مقاله‌اش از این جنبه به قضیه پرداخته که خدایان در واقع به سیزیف این لطف را کردند که او را مجبور کردند روی یک کار تمرکز کند؛ چیزی که بتواند در آن «مفهوم» پیدا کند. بورلی هم در تأیید حرف جیک جمله‌ای با این مضمون می‌گوید که هر چیزی همان قدر معنا دارد که «ما» به آن معنا می‌بخشیم. این همان نکته‌ای است که شخصیت‌ها برای معنا یافتن زندگی‌شان باید به آن دست یابند.

(در این قسمت، بخشی از پایان فیلم لو می‌رود) دقیقاً به همین علت است که وقتی استاد تاریخ در انتهای فیلم جمله‌ای روی تخته‌سیاه با این مضمون می‌نویسد که «مرزها همان جایی هستند که شما مشخص می‌کنید» نماهایی از جیک و دوستش را مشاهده می‌کنیم که شروع به چرت زدن می‌کنند. البته که علت چرت زدن آنها از نظر داستانی این است که آنها تا اوایل صبح بیدار بوده‌اند اما نمایش این لحظات بلافاصله بعد از نوشته شدن جمله روی تخته‌سیاه معنای دیگری هم پیدا می‌کند: این دو نفر و دیگر دوستانشان نیازی به این ندارند که دیگران معنای مشخص کردن مرز در زندگی را به آنها بفهمانند. آنها این معنا را در طول دوران عشق و حال قبل از شروع کالج دریافته‌اند (پایان خطر لو رفتن پایان فیلم).

اینجاست که دیدگاه اگزیستانسیالیستی لینک‌لیتر به شکلی واضح نمایان می‌شود. در سکانسی که چند سطر قبل مورد اشاره قرار گرفت، جیک جمله‌ای با این مضمون خطاب به بورلی می‌گفت که درست است که بالا بردن مداوم سنگی که قرار است دوباره به پایین بغلتد کار بیهوده‌ای به نظر می‌رسد، اما همه چیزهای دیگر در زندگی همین‌طور هستند. مجموعه دیالوگ‌ها و نماهای اشاره شده، نه فقط بیانگر چکیده تفکر جاری در هر کسی چیزی می‌خواد، که نمایانگر بخش مهمی از دغدغه‌های همیشگی فیلم‌های لینک‌لیتر هستند: داستان آدم‌هایی که تلاش می‌کنند معنا و هویت زندگی را در دل دنیایی سراسر بی‌معنا پیدا کنند. با چنین توصیفی، عجیب نیست که بیش از 7 دهه قبل، آلبر کامو – یک اگزیستانسیالیست بزرگ دیگر – در مقاله‌ای که در اوج وحشت و پوچی ناشی از جنگ جهانی دوم نوشت، معنای زندگی را دقیقاً از دل اسطوره سیزیف بیرون کشیده بود. کامو در مقاله‌اش در اسطوره سیزیف این نکته را کشف کرد که همین تلاش به ظاهر بیهوده می‌تواند به زندگی معنا دهد و مفری برای ایستادگی در مقابل قطعیت مرگ و حتی بیهودگی خود این تلاش باشد. طبق گفته کامو، قدرت سیزیف هنگام اجرای مجازاتی که به خاطر عشق به زمین متحمل شده، این است که به آگاهی دست می‌یابد. او حاکم سرنوشت خویش است و می‌داند که نتیجه بالا بردن سنگ با هزار زحمت چیست. (2)
این گونه است که قهرمان هر کسی چیزی می‌خواد می‌آموزد که با همان ابزاری که در اختیار دارد، حتی از بیهودگی لحظه‌اش هم لذت ببرد. تلفیقی از فلسفه لذت‌جویانه اپیکوری و دیدگاهی اگزیستانسیالیستی که قرن‌ها پیش عمر خیام در بسیاری از اشعارش به آن توجه کرده بود:
«چون عُهده نمی‌شود کسی فردا را/ حالی خوش دار این دل پر سودا را/ می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه/ بسیار بتابد و نیابد ما را».

1) تیتر مطلب برگرفته از یکی از رباعی‌های عمر خیام است:
«ماییم و می و مطرب و این کنج خراب/ جان و دل و جام و جامه پر در و شراب/ فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب/ آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب».
2) به نقل از کتاب «اسطوره‌های موازی، نوشته ج. ف. بیرلین، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، چاپ پنجم، 1394».